|
من اشتباه خلقتم
|
از آنجایی که در سایهی ارتقای فرهنگی و علمی دانشگاهها در چند دههی اخیر معانی برخی از اصطلاحات قدیمی تغییر کرده و همچنین اصطلاحات جدیدی هم در حوزهی دانشگاه (با حوزه و دانشگاه اشتباه نشود که اشتباه بزرگیست!) به وجود آمده؛ فرهنگ اصطلاحات دانشگاهی نوینی نوشتهام که امید است به درد دانشجویان و به ویژه دانشجویان تازه وارد بخورد. در زیر معانی واقعی و کاربردی برخی اصطلاحات دانشگاهی جدید را میخوانید:
دانشجوی سال اولی: دانشجویی که فکر می کند با تحصیلات دانشگاهی میتواند آیندهی بهتری برای خودش بسازد.
دانشجوی سال دومی: دانشجویی که فکر نمیکند با تحصیلات دانشگاهی بتواند آیندهی بهتری برای خودش بسازد.
دانشجوی سال سومی: دانشجویی که مطمئن شده است با تحصیلات دانشگاهی نخواهد توانست آیندهی بهتری برای خودش بسازد.
دانشجوی سال چهارمی : دانشجویی که دیگر نه فکر میکند، نه به چیزی اطمینان دارد و نه آیندهی برای خود متصور است.
مشروط : دانشجویی که به خاطر علاقهی زیادش به درس خواندن، مورد حسادت قرار گرفته و از این رو دانشگاه او را ملزم کرده است که در ترم بعدی بیش از حد معینی واحد انتخاب نکند تا به بقیه هم برسد! کلمه مشروط از «مشروطه» میآید که عدهای معتقدند باعث رونق گرفتن دانشگاه در ایران شد. عدهی دیگری هم معتقدند که رونق گرفتن کار مشروطها باعث اضمحلال مشروطه شد.
تقلب: دانش دوپینگی
سهمیه: دوپینگ قانونی.
گوسپند: نوعی جانور که جز نوشتن جزوه، حفظ جزوه و پاس کردن درس از روی جزوه هیچ کار دیگری در دانشگاه نمیکند. چنین موجوداتی در دانشگاههای مشهور بیشتر دیده میشوند و فرق آنها با سایر گوسپندان در این است که نه کلهی این گوسپندان قابل استفاده است و نه پاچهی خوشمزهای دارند.
جزوه : دستنوشتههایی که گمان میشود عصارهی یک کتاب است. اما در واقع تفالهی بخشی از آن است. دستگاه تفالهگیری «استاد» نامیده میشود.
استاد حل تمرین: دانشجوی ترم بالاتری که در ازای گرفتن شندرغاز پول و شنیدن لفظ «استاد» چنان از خودبیخود میشود که تن به خورد گچ تخته و مسخره شدن توسط سی چهل تا دختر و پسر میدهد.
خرخوان : نوعی خر که توانایی مطالعهی مداوم به مدت 72 ساعت را دارد. نطفهی این موجودات در دورهی دبیرستان بسته میشود و در کلاسهای کنکور به بلوغ میرسند. این موجودات اغلب در کافه تریاهای دانشکدهها استحاله میشوند.
تریا : محلی برای فرار از غذای سلف که در این حالت مصداق بارز از چاله به چاه افتادن است. اما صرفنظر از ارزش غذایی آن، از لحاظ فرهنگی اهمیت زیادی دارد. به خصوص برای پژوهندگان زبان کوچه و بازار و کاشفان جدیدترین فحشها و اصطلاحات جنسی.
گرد : جسمی که طول و عرض و ارتفاع آن از مرکزش به یک فاصله است. چنین دخترهایی معمولا در حدود 165 سانتیمتر قد و به میزان سه چهارم پی آر 3 حجم دارند که ناشی از سالها در خانه نشستن و دست به سیاه و سفید نزدن و تست زدن است. سه عاقبت دردناک در انتظار آنهاست: ازدواج، انفجار و ورود به دانشگاه که گزینهی آخری و متعاقب آن استفاده از غذای سلف، دردآورترین آنهاست.
سلف (غذاخوری ) : فعالترین آزمایشگاه و واحد تولیدی هر دانشگاه که توانایی تبدیل موجودات گوناگون به غذا را دارد. یکی از رایجترین تواناییها که شرط لازم اولیه برای سلف نامیده شدن یک مکان محسوب میشود، توانایی بازیافت چمنهای محوطه به شکل قرمهسبزی است.
گوریل: گونهای از دانشجویان پسر با موهای ژولیده و لباسهای بدفرم که از بوی سیر دهان و عرق لباسهایشان نمی توان کمتر از سه متر به آنها نزدیک شد. این جانوران معمولا پس از فارغالتحصیلی بهجای اعزام به قلب جنگلهای آمازون در پشت میزهای مدیریت و ریاست جای میگیرند.
شاسکول : دانشجویی (عمدتا دختر) که بعد از 20 بار جزوه دادن به یکی از دانشجویان جنس مخالف هنوز فکر میکند خط خوبش باعث محبوبیتاش است.
پلشت : دانشجویی که حاضر است کیسه فریزر دور بشقابش بکشد و با قاشق یک بار مصرف غذا بخورد تا مجبور نباشد روزی یکبار ظرفهایش را بشوید. تقریبا اکثر دخترهای ساکن در خوابگاه های دانشکده های علوم و مهندسی.
بتونهکاری: فریضهی واجبی که بیشتر دختران دانشجو صبحها قبل از حرکت به سمت دانشگاه بر روی صورت خود انجام میدهند تا دیدارشان قابل تحمل شود. معمولا هم نمیشود.
جلبک : نوعی دانشجو با آیکیوی حیرتبرانگیز و توانایی جزوه نوشتن حتی از روی سرفههای استاد. تراکم زیستی این جانداران در دانشکدههای علوم انسانی بیشتر است.
دکتر : لفظی که تا پیش از دوران وزارت کشور دکتر کردان یک پیشوند لذتبخش بود و پس از آن فحشی زشت محسوب میشود. با این حال، به دلایل روانی ناشناختهای تمام دانشجویان رشتههای پزشکی و دامپزشکی همچنان علاقهی وافری دارند که از ترم اول تحصیل دیگران آنها را با لفظ خطاب کنند.
کافور: مادهی اصلی تشکیل دهندهی غذاهای سلف پسران که گویا از قدیم با عارضهی «زنگزدگی» در ارتباط بوده است چرا که شاعر فرموده: برعکس نهند نام زنگی کافور!
بورسیه : همزمانی کار و تحصیل که ماحصل آن تلفیق درسنخوانی و از زیرکار دررویی است.
پروژه : کار عملی که دانشجوها با هم انجام میدهند. بعضیها هم روی هم!
تحقیق: تالیف یا ترجمهی بخشی از کتابی که استاد در نظر دارد بعدا به نام خودش چاپ کند در ازای گرفتن مقدار ناچیزی نمرده.
پروپوزال : نوشتهی بی ربط کوتاهی که در آن دربارهی نوشتهی بیربط بلندی که بعدا نوشته یا کپی پیست خواهد شد، توضیح داده میشود.
پایاننامه: تایپ یا کپی-پیست کردن مقداری متن پراکنده در کتابها و پایاننامههای قدیمیتر در یک فایل و پرینت گرفتن از آنها و صحافی کردن مجموعه. خوشبختانه با پیشرفت علم و تکنولوژی، تمام این فرآیندها با صرف هزینهی معقولی به طور کاملا خودکار و بدون دخالت دست و ذهن انجام میگیرد.
دانشنامه (مدرک ) : درپوش کوزه.
جابجایی (دانشجویی : (تفاوت علمی دانشگاهها به زبان پول.
ارث پدری (طلب بابا ): طلبی که بعضی از دانشجویان ارزشی از دیگران دارند و معمولا به صورت گزارههایی همچون «چرا این لباس رو پوشیدی؟»، «چرا موهات دیده میشه؟»، «دیگه این موسیقی رو نشنوم ها»، «دیگه نبینم با هم کِروکِر میکنین»... بروز میکند.
خوابگاه متاهلی : جایی برای استراحت، مطالعه، تماشای تلویزیون، درس خواندن و باقی کارها. به خصوص باقی کارها.
کارتنخواب: دانشجوی بیخوابگاه که معمولا پس از سر و سامان گرفتن و هم اتاق شدن با چند دانشجوی شهرستانی، حسرت کارتنخوابی و دربدری را خواهد کشید.
جوات: دانشجویی که طبق آخرین مدهای 10 سال قبل لباس می پوشد و با آخرین مدهای 20 سال قبل زندگی می کند و مثل 30 سال قبل فکر می کند. جواتها معمولا آینده مثبتی در مشاغل دولتی دارند.
افزایش سنوات : حاصل ز گهواره تا گور دانش جوییدن.
سیاسیکاری : اصطلاحی برای توصیف فعالیتهای سیاسی دانشجویی وقتی که مطابق سلیقهی «آنها» نیست. آنهایی که همیشه تاکید میکنند که دانشجو باید سیاسی باشد و در امور کشورش دخالت داشته باشد.
پاچهخواری: یکی از راههای گرفتن نمره از اساتید به طور شرافتمندانه. البته شرافتمندانه در قیاس با سایر راهها!
انتظامات : شحنهی دانشگاه و مسئول برقراری نظم حتی به قیمت بینظمی. ستاد کارآفرینی برای اقوام و خویشان فاقد تحصیلات دانشگاهی و بعضا دبیرستانی مسئولان دانشگاه.
کفش پاشنه بلند (تق تقی ): ابزار تولید آژیر ورود و یا نزدیک شدن دختر دانشجویی که دانشگاه را با مجلس عروسی اشتباه گرفته است.
سنگپای قزوین : مهمترین عامل برای اخذ دکترای افتخاری از آکسفود بدون داشتن لیسانس.
کاردانی پیوسته : پیوند دانشگاه با دبیرستان به کف با کفایت دانشجویانی که در حد دوره راهنمایی معلومات دارند و رفتارشان مثل دبیرستانیهاست.
خر زدن: تنها نوع حیوانآزاری که انسانها روی خودشان هم انجام میدهند. خر زدن در شبهای امتحان به پیک خود میرسد.
بحر تعمق: حالتی که به دانشجویان پس در حال مطالعهی دقیق روزنامه روشنفکری خبر ورزشی دست میدهد.
روح: عضوی از استاد که در جلسهی امتحان و پس از دیدن برگهی سوالاتی که ربط چندانی به درسها ندارد، از آن به وفور یاد می شود. ادامهی عملیان بر روی برگه دنبال میشود.
صلاحیت داشتن: با مسئول یکی از نهادهای مستقر در دانشگاه سلام و علیک داشتن.
پول : عامل بدبختیهای بزرگی مثل ازدواج و تحصیل در دانشگاه آزاد.
هیز : دانشجو یا مامور انتظامات یا کارمند یا حتی استاد عزیزی که وظیفهی زبانش را به چشمش محول کرده است!
اسکن استخوان: طرز نگاه کردن افراد فوقالذکر که معمولا از پاشنهی کفش همکلاسیها شروع شده و به نوک مقنعهی آنها منتهی میشود.
افتادن: سقوط از بالا به پایین که به خاطر عوامل مختلفی چون جاذبهی زمین، درس نخواندن، جزوه نداشتن، شکست در عشق و امثال آنها اتفاق میافتد.
تئوریسین : آدمی با تحصیلات نیمبند دانشگاهی و توانایی فوقالعاده در آسمان به ریسمان بافتنهای فلسفی و سیاسی که وظیفهی آمادهسازی دانشجویان برای «روز مبادا» را دارد. وجود تعدادی دانشجوی خودی و بچه مثبت که با دهان باز به حرفهای استاد گوش بدهند و به خصوص دختران دانشجویی که از تمام صحبتهای او نتبرداری کنند - به ویژه در هنگام زوم کردن دوربین- لازم و ضروری است. تئوریسینها معمولا تهلهجهی مشهدی دارند.
ازدواج دانشجویی : اشتباه صنفی.
کتابخانه : جایی برای حرف زدن، رد و بدل کردن جزوات و فایلهای بلوتوثی، اسم ام اس فرستادن و بعضا رونویس تکالیف و تمرینها.
منشی گروه: همه کاره ی گروه. دست کم خودش که اینطور فکر میکند.
حذف ترم: خودکشی آبرومندانه از ترس مرگی مفتضحانه.
در حقیقت «صمد» به یک نسل تعلق نهداشت و برای همهی نسلها و دورههاست. آثار وی همچنان زبان گویای درد و رنج میلیونها کودک و انسان محرومیست که دارند اینروزها در زیر مناسبات استثمارگرایانهی حاکم بر جامعهیمان دست و پنجه نرم میکنند. "ارس" در ۹ شهریورماه ۱۳۴۷، جسم «صمد» را از کودکان و تودههای محروم گرفت؛ امّا آرمان و انگیزههای سراسر تحولگرای وی را نتوانست بههمراه جسماش دفن نماید؛ چرا که «صمد» از میان زحمتکشان برخاست و با آنان رشد نمود و برای آنان با ظلم و نظام شاهنشاهی بهمبارزه برخاست.
«صمد بهرنگی» با فرهنگ و آموزش حکومت پهلوی سر سوزنی سازگاری نهداشت و آنرا در خدمت به رشد و تربیت کودکان نمیدانست. بی دلیل نبود که اعلام نمود: "از دانشسرا که در آمدم و به روستا رفتم یکباره دریافتم که که تمام نعلیمات مربیان دانشسرا کشک بوده است و همهاش را به باد فراموشی سپردم و فهمیدم که باید خودم برای خودم فوت و فن معلمی را پیدا کنم و چنین نیز کردم". بی گمان دشمن نمیتوانست در مقابل چنین افکار نوینی که در تخالف با فرهنگ و آموزش پوسیدهی نظام سرمایهداری قرار داشت، تاب آورد و «صمد» را بهمانند دهها انسان آزاده و مدافعی مردم، مورد اذیت و آزار خود قرار نهدهد.
افکار «صمد»، افکار جوششی و اعتراضی به سیاستهای سراسر جنایتبار نظام شاهنشاهی بود. همهجا زبان و سخنگوی کودکان محروم بود و در تربیت و تعلیم صحیح آنان از خود لحظهای غفلت نشان نمیداد. همواره مشوق کودکان در فهم و درک علل هزاران بلایای دستساز حاکمان بود. با آنان کتاب میخواند و با جملاتی ساده ذهنشانرا در جهت شناخت هر چه بیشتر ناملایمات اجتماعی جامعه آشنا مینمود. در بستر چنین شرایط و کارکردی بود که ساواک این ارگان مخوف نظام شاهنشاهی، «صمد» را تحت نظر خود گرفت و به دلیل ارتباط با کودکان و بیان حقایق جامعهی سرمایهداری، "توبیخ"، "جریمه" و "تبعید" نمود؛ چرا که بر این خیال پوچ بود که با اتخاذ چنین روشهایی میتواند وی را از تداوم راهِ انتخابیاش باز دارد و "مطیع" خود سازد و روحیهی تعرضی و مخالفتجویانهیاش را پس زند.
امّا «صمد بهرنگی» از تهدیدات مزدوران و جنایتکاران عقب نه نشست و به پیش رفت؛ چرا که رفتن را دوست میداشت و همواره مخالف ایستادن بود. از مرگ هرگز هراسی به دل راه نمیداد و تاکیدش بر آن بود که: ".. وقتی مردیم، مردیم به درک"! جادوانگی «صمد» در نگاهاش به آینده و آرماناش بود و زندگی بهتر را نه برای خود بل برای میلیونها کودک و مردم محرومی که شبانه روز داشتند با مرگ و نداری و زندگی ناخواسته دست و پنجه نرم میکردند، میخواست. "ارس وحشی" نه گذاشت تا عمر «صمد» به سه دهه طول کشد، ولی به جرأت میتوان گفت که «صمد» در این مدت کوتاه، توانست دهها اثر با ارزش از خود بر جای بهگذارد که همچنان حکایت از امید، شور و سرزندگی و رفتن و نه، ایستادن دارد. آثارش زبان هزاران کودکان کار و دردهای بیشمار تودههای محروم است. در حقیقت مرگ «صمد بهرنگی» تولدی دیگر بود. جادوانگی وی در پایداریاش به منافعی کارگران و زحمتکشان بود و همواره سعادت و بهروزی جامعه را در نابودی استثمار کنندگان و خشکاندن ریشهی نظام سرمایهداران میدید.
|
زندگینامه چریک فدایی خلق رفیق بهروز دهقانی اوج حماسه او،مقاومت بي نظيردر زير شكنجه های دهشتناک مزدوران شاه است. یازده روز بی وقفه توسط دژخیمان ساواک شاه سگ زنجیر امپریالیسم شکنجه شد كوچكترين سخني درمورد اسرار سازمان چریکهای فدایی خلق ایران بر زبان نياورد و در راه آرمانهاي مقدس خلق ،به شهـــــادت رسيد ![]() ![]()
1350 - 1318 بهروز با شرکت در کار پدر روز به روز با واقعيات خشن و سختی که زندگی خودش و مليونها مردم را فرا گرفته بود بيشتر آشنا میشد. کم کم پدر در اثر پا درد شديد از کار افتاده شد و نتوانست خانواده هشت نفری آنها را سرپرستی کند. به اين خاطر بهروز دهقانی با وجود استعدادش و علاقهای که به ادامه تحصيل داشت، مجبور شد در 16 سالگی ترک تحصيل کند و برای به عهده گرفتن نقش فعال تر در تأمين معاش خانواده، شغل معلمی را انتخاب نمايد. برای اين منظور در دانشسرای مقدماتی تبريز نام نويسی کرد. به غير از بهروز ، صمد بهرنگی و کاظم سعادتی نيز در دانشسرا دوره آموزگاری می ديدند،اين سه دوست خيلی زود با هم جوش خوردند و به زودی سه رفيق جدا نشدنی گشتند. از اين ببعد زندگی بهروز دهقانی با زندگی اين دو پيوند خورد. بعد از اتمام دوره دانشسرا بهروز که 18 سال بيشتر نداشت معلم روستاهای آذربايجان شد. در طی تدریس او و صمد بهرنگی به تحقيقات راجع به روستاهای اطراف نيز میپرداختند و روستاگردی يکی از برنامههای منظم آنان بود. بعضی از گزارش هائی که آنها از ديدار از روستاها نوشته اند در مجموعه مقالههای صمد بهرنگی به نام مشترک صمد و بهروز به چاپ رسيده است. گزارشی که بهروز دهقانی در باره روستاهای قره باغ نوشته است از جمله اين تحقيقات است. بهروز دهقانی به زبان انگليسی تسلط داشت، تا حدی که يک مترجم خوب بشمار میآمد. از او ترجمههای بسياری بجا مانده که بعد از شهادتش با نام مستعار "بهروز تبريزی" منتشر میشود. کتابهای افسانههای ايتاليائی اثر ماکسيم گورکی و زندگی و آثار "شون اوکيسی" نويسندهٔ ايرلندی از ترجمههای بهروز دهقانی است. با فعاليت های او و صمد بهرنگی در تبريز روزنامهای به نام "مهد آزادی آدينه" منتشر ميشد که بسياری از ترجمههای بهروز در آن بچاپ می رسيد. قسمتی از فعاليت های ادبی آنها صرف ياد گرفتن فنی زبان ترکی، دستور زبان آن، ادبيات کتبی و شفاهی آن می گرديد. بهروز دهقانی و صمد بهرنگی برای جمع آوری ادبيات شفاهی آذربايجانی (فولکلور آذربايجان) به دور افتاده ترين روستاها سفر میکردند و ساعتها پای صحبت پير مردهای ده نشسته قصه و ترانه و باياتی (دو بيتی) جمع میکردند و نتيجه تحقيقات خود را در روزنامه مهد آزادی يا روزنامههای نيمه مترقی علنی به چاپ می رساندند. رفقا با بعضی از روشنفکران که نفوذ و اعتبار در اين روزنامهها کسب کرده بودند دوستی داشتند و اين دوستان صاحب نفوذ چاپ آثار آنها را به سادگی پذيرا میشدند. يکی از تأليفات ارزنده صمد بهرمگی و بهروز دهقانی در اين زمينه افسانههای آذربايجان است که در دو جلد تنظيم شد. بن بست سياسی که همه نيروهای مبارز در اواخر دهه 40 به آن رسيده بودند، روی محفل مترقی و فعال اين رفقا نيز اثر گذارد،منتها اين بن بست اثر منفعل کننده روی آنها باقی نگذاشت، بلکه راه خروج از بن بست بوسيله صمد بهرنگی در کتاب "ماهی سياه کوچولو" مطرح گشت. کتاب "ماهی سياه کوچولو" ضرورت مبارزه مسلحانه پيشاهنگ، ضرورت از جان گذشتن و فدائی بودن را عنوان کرد" : ... مهم اينست که زندگی يا مرگ من چه اثری در زندگی ديگران داشته باشد" (نقل از کتاب ماهی سياه کوچولو). کتاب 24 ساعت در خواب و بيداری نيز از آرزوی بدست گرفتن مسلسل سخن می گويد: "... دلم می خواست مسلسل پشت شيشه مال من باشد" (نقل از کتاب 24 ساعت در خواب و بيداری) و درست بعلت همين آمادگی های ذهنی ،بهروز دهقانی از اولين نفراتی بود که به سازمان چريکهای فدائی خلق پيوست و نفراتی چون عليرضا نابدل، اشرف دهقانی، کاظم سعادتی، محمد تقی زاده و اصغر عرب هريسی اعضای دیگر شاخهٔ تبريز چریکهای فدایی خلق ایران بودند .این سازمان چندین عمليات چريک شهری را با موفقيت اجرا کرد. و در حمله به کلانتری 5 تبريز و مصادره مسلسل نگهبان آن بود که بهروز دهقانی در آن شرکت فعال داشت. بعد از اين عمل پير مرد زحمتکشی از اهالی تبريز میگفت: "گرفتن مسلسل از پاسبان به منزله گرفتن قلم از دست شاه است". هزارها افسوس که صمد بهرنگی زنده نبود تا در مصادره مسلسل کلانتری تبريز شرکت کند و آرزويش را تحقق يافته ببيند. بهروز دهقانی در ارديبهشت ماه 1350 دستگير شد. حماسه پرشکوه زندگی او پس از دستگيری به اوج خود رسيد. وی پس از تحمل يازده روز شکنجه، هنگاميکه جدارههای کليه هايش از شدت ضربات مشت و لگد پاره شده و قلبش به سختی آسيب ديده بود با لبان فروبسته و مشتان گره کرده شهيد شد. به گفتهٔ اشرف دهقانی در باره بهروز از کتاب حماسه مقاومت: "در زندگی گذشته، ما به رفيق بهروز به علت داشتن خصوصيات انقلابيش عشق می ورزيديم و او را بيش از حد دوست داشتيم. شادی ما موقعی بود که رفيق بهروز را پيش خود می ديديم. بخاطر دارم که چطور وقتی ضربه مخصوص در زدن او را می شنيديم، خوشحالی چهره مان را فرا میگرفت و با يک جست و با شوق فراوان بطرف در می دويديم. رفيق بهروز کسی بود که تمام نيازهای زندگی ما را چه مادی و چه معنوی برآورده میکرد. او راه انقلاب، راه رهائی نهائی تودهها را از قرنها اسارت در مقابل چشمانمان می گشود. و بما میآموخت که چگونه بايد اين راه را تا آخر با استواری و ايمان بپيمائيم. او در هر فرصتی هر چند کوتاه، برايمان از مارکسيسم حرف مي زد. آن هم با چه زبان سادهای و در مقابل يک سئوال کوچک ما چه با اشتياق و حوصلهٔ تمام از مسائل مختلف صحبت میکرد. هيچ حرکت، هيچ حرف رفيق بدون ارتباط با هدف مقدس زندگيش نبود. معتقد بود که حتی به مادر پير و بيسواد هم مي شود مارکسيسم تعليم داد. بهمين دليل هر وقت فرصت دست مي داد، اين کار را میکرد. چه فراوان مثالهای ترکی بلد بود که در آنها قوانين ديالکتيک به صورتی ساده بيان شده بود. و خود شعارهائی بودند بس مهيج: بولانماسا، دورولماز" ("تا دگرگونی صورت نگيرد، زلاليت بدست نميآيد). و مثال: ال چک می ين ال چکمز، گرک جان چکه دردی, شعاری بود که هميشه آنرا بيان میکرد. مفهوم آن بفارسی چنين است: "رهروی راستين هرگز از رهروی نماند، مشکلات را بجان بايد خريد..." ------------ --------- - راه صمد راه ماست صمد معلم ماست
برای عضویت در گروه ماهی سیاه کوچولو روی خط آبی رنگ زیر فشار دهید
ماهی سیاه کوچولو |
در واپسین سالهای شاهنشاهی ساسانی اوضاع کشور آشفته گردید. به طوری که بعد از پادشاهی انوشیروان دادگر هرمزد بر تخت نشست و بعد از او خسرو پرویز که این دورهها به نام دورههای شکوه و جلال ایرانیان نام گرفتهاست. ولی بعد از آنها در مدت کمتر از ۶ سال در حدود ۶ پادشاه بر تخت نشستند و اوضاع کشور رو به هرج و مرج میرفت.
در سال ۱۲ هجری یزدگرد سوم در یک کودتا نظامی توسط افسری به نام رستم فرخزاد بر تخت نشست تا شاید ایران به نظم گذتشه خود بازگردد. ولی یزدگرد جوانی میهن پرست ولی بی تجربه بود که برای پادشاهی لیاقت کافی نداشت. سلطنت او هیچ تاثیری در مرتب کردن اوضاع اجتماعی آن زمان نداشت و ایران به مرز فروپاشی و یا شاید بتوان گفت دور جدیدی از شاهنشاهی که افسران پارتی برای آن مبارزه میکردند قرار داشت. زیرا افسران پارتی در داخل با ارتش یزدگرد مقابله میکردند تا در یک کودتای نظامی به سلسله ساسانیان خاتمه دهند و سلسله جدیدی از پارتیان را روی کار بیاورند.
با این تواصیف در سال ۱۱ هجری ابوبکر در مدینه به جای پیامبر نشست و جنگهای خونین را آغاز کرد که با نام «رده» معروف گردید. او همه قبایل مدینه را متحد کرد و با نام الله همه را در زیر یک پرچم در آورد. خیزشی بزرگی در عربستان آغاز شده بود تا مرزهای عراق و ایران را از آن خود کنند. زیرا عربستان از صحراهای سوزان و گرم و غیر قابل زندگی تشکیل میشد و آنان در آرزوی دست یافتن به مکانهایی سرسبز و آب و علف دار بودند. همانطور که در قرآن بهشت آنان مکانهایی است که آب روان و دشتهای سرسبز و زنان زیبا روی و شهد گوارا نامیده شده و آنان را به این مکان وعده دادهاست. ولی ایرانیان که در ایران از تمام این موارد برخوردار بودند آنان را تمسخر میکردند و اهمیتی به آنان نیمدادند.
در سال ۱۲ هجری «مثی ابن حارثه» به فکر افتاد تا حمایت مدینه را جلب کند و و با ابوبکر مذاکره نماید. او اوضاع آشفته ایران را تشریح کرد و از او خواست تا نیرو در اختیارش گذارد تا به جنوب فرات حمله کند و به نام گسترش اسلام غنایم بسیاری را کسب نماید.
به گفته طبری: عربهای از شوکت و قدرت ایرانیان خبر داشتند و میدانستند که آنان ملتهایی هستند که جهان را به زیر سلطه خود در آوردهاند. به همین جهت در فکر حمله به ایران نبودند و تنها قصد تصرف شهرهایی از عراق منجمله حیره را کردند.
در سال ۱۲ هجری «خالدبن ولید» رهسپار حیره شد و از تمام قبایل درخواست کمک نمود. او در این جنگهای رشادتهایی از خود نشان داد که نام وی را سیف الله گذاشتند (شمشیر الله). به گفته طبری : در میان راه به حیره دهستانهای بساری برای ایجاد رعب و و حشت به آتش کشیده شد و آنان را ویران نمودند. بعد از ورود به حیره مردم شهر توان مبارزه را در خود ندیدند و قراردادی فی مابین آنان منعقد شد تا سالیانه ۱۹۰ هزار درهم به مدینه باج پرداخت کنند
خالد ابن ولید پس از پیروزی «حیره» و فتح آن شهر به فکر تصرف «مناطق آرامی نشین» عراق افتاد. مردمان آنجا مسیحیان ایرانی بودند که با آرامش زندگی میکردند. وی لشگر بزرگی را روانه آنجا نمود. افسر ارشد شهر برای آنکه حاضر به تسلیم نگردید و حاضر به فرار هم نشده بود تصمیم به زنجیر کردن خود و سربازانش کرد. که این نبرد بعدها به «ذات السلاسل» مشهور گردید.
«طبری» مینوسد خالد پس از کشتن سربازان دربند که در حدود ۷۰۰ نفر بودند - زنجیر آنان را به عنوان غنیمت برداشت و افسر مافوق را گردن زد. وزن زنجیرها «هزار رطل» گزارش شد که در حدود ۴۵۰ کیلوگرم بودهاست. این جنگ در شهر کاظمه در شمال کویت واقع بود که در آن زمان زیر مجموعه امپراتوری ایران بودهاست. این نخسین بار در تاریخ بشریت بود که زنان و مردان ایرانی توسط عربان قتل عام میشدند
طبری افزودهاست در سال ۱۰ هجری پیامبر نامهای به «منذر ابن ساوی» و «سیبخت» مرزبان هجر(بحرین) نامهای نوشت تا آنان را به اسلام دعوت کند. بحرین در طول هزاران سال متعلق به ایران بود. دو تن مرزبان آنجا اسلام را پذیرفتند ولی مجوسان شهر که زرتشتیان بودند و سکنه شهر را تشکیل میدادند مسلمان نشدند و به دستور پیامبر متعهد شدند مبلغ ۱ دینار طلا به عنوان جزیه پرداخت کنند. سپس پیامبر دستور مصادره اموال آتشکدههای بحرین را داد و زمینهای آنان به تملک مدینه در آمد.
در سال ۱۳ هجری ابوبکر فوت میکند و مشاورش عمرابن خطاب که دومین مشاور پیامبر بود با وصیت ابوبکر و آرای مردم خلیفه مسلمانان میگردد. جنایاتی که عمر در تاریخ ثبت نمود برای بشریت تعجب انگیز بود. عمر در سال ۱۳ هجری در ماه رمضان راهی فرات جنوبی شد.ولی بخت یار او نبود زیرا سپهسالار ایران به نام بهمن جازویه لشگری بزرگ برای مقابله با وی آماده ساخت. در این نبرد بیش از ۴۰۰۰ عرب کشته شد و فرماندهان و سربازان عربها به بیابانهای گریختند. در همین حین ایران مشغول درگیریهای داخلی بود زیرا افسری به نام فیروزان با هواداران خود مشغول نبرد با رستم فرخزاد بود. بهمن جازویه با کمک مهران به یاری رستم شتافتند تا از کودتای داخلی فیروزان که از پارتیان بود خودداری کنند. طبری ذکر میکند : پارتیان بر ضد رستم و پارسیها بر ضد فیرزوان نبرد میکردند.
عمر با «جریر ابن عبدالله» قراردادی منعقد ساخت تا هر چه زمین در جنوب عراق است و وی بتواند آنان را به نفع اسلام فتح کند یک چهارمش به تملک خود او و افراد قبیله اش در خواهد آمد و بقیه آن به مدینه تعلق دارد. این وعده عمر قبایلی مانند (اشعر - همدان - نخع - کنده سکون - جز اینها) را ترقیب کرد تا به لشگر اعراب در جنوب عراق بپوندند و یکی شوند. در نتیجه در سال ۱۵ هجری لشگری عظیم وارد جنوب عراق شد و در نتیجه آبادیها ویران شد و زمینهای کشاورزی با خاک یکسان.
رستم در حدود چهار ماه در منطقه بلاش آباد در پادگان آن شهر که بعدها سابط نام گرفت اردو زد تا مبادا لشگر عربها نزدیک پایتخت ایران در تیسفون گردند. رستم از اوضاع ایران به خوبی آگاه بود زیرا خودش شاه را به سلطنت رسانده بود تا کشور به مرز فروپاشی نیافتد و خوب میدانست که درگیریهای داخلی و کودتاهای چند تن از افسران پارتی و اوضاع کشور مانع از یکپارچگی ارتش ایران میشود.
از طرف دیگر او با مردمانی وحشی طرف مقابله بود که برای سه هدف آمده بودند یا ایرانیان را مسلمان کنند. یا در راه خدا کشته شوند و یا کافران را بکشند. یا ایران را فتح کنند و از مردم خراج بگیرند. رستم میدانست که سپاه ایران دقیقا عکس عربها هستند و آنان برای زنده مانده میجنگند نه برای کشته شدن در راه خدا. بنابراین مذاکره با یزدگرد نمود تا شاهنشاه ایران را در خطر عربها قرار دهد. ولی یزدگرد که در فکر شکوه و جلال گذشته ایران بود و از اوضاع خراب ایران اطلاعی نداشت و از طرفی روحیه ملی و وطن پرستانه اش اجازه این را به او نمیداد که با عربهای وحشی از در مذاکره در آید فرمان حمله را صادر نمود. او میدانست که عربها ملتی بدبخت و گرسنه هستند و ایران چندین بار به آنان کمک نموده و آنان را از قحطی بیرون آوردهاست و همیشه از آنان در برابر کشورهای متجاوز محافظت نموده. لیکن هرگز تصور نمیکرد روزی آنان قصد تجاوز به امپراتوری ایران را داشته باشند. بنابراین رستم را وادار به جنگ نمود. ولی باز رستم چندین تن از فرماندهان عرب را دعوت به ایران کرد تا گفتگو کنند. ولی هیچ نتیجهای در بر نداشت.
بلاذری مینویسد : که «بص بهری» هزار درهم پول و یک طیلسان به خالد داد و تعهد کرد در تمام امور با لشگر عرب باشد و ضد ایران وارد جنگ شود و افرادش به عنوان جاسوسان مدینه وارد ایران شوند. سپس ابوبکر نامهای به وی داد و وعده کارگزاری خلیفه مسلمانان را به او داد.
رستم فرخزاد در محرم سال ۱۶ هجری با سپاهی ۶۰ هزار نفری از فرات عبور کرد و در کنار شعبهای از فرات اردو زد.
به گفته طبری رستم مذاکره با فرماندهان عرب کرد ولی آنان تنها سه راه را برای او گذاشتند : یا مسلمان شوند - یا بجنگند و کشته شوند - یا حاضر به دادن خراج گردند.
طبری اذعان دارد که بعد از این پیشنهادات رستم با فرماندهان ارتش و شاهنشاه گفتگو نمود. ولی هیچ کدام حاضر به باج دادن به عربها نشدند. «طبری» رستم را پس از این گفتگو همیشه برای ایران در حال گریه مینامد. گفتنی است در پایان مذاکرات فرماندهان عرب با رستم آنان این آیه را برای رستم خواندند (((کافران باید با فروتنی و به طیب خاطر باجگذار مسلمانان شوند - سوره توبه - آیه ۲۹)))
رستم از این سخن توهین امیز آنان به خشم آمد و آماده نبردی سخت شد. او میدانست که این نبرد آخرین جنگ او خواهد بود و ایران به دست این وحشیان فتح خواهد شد. رستم از رود حیره عبور کرد و دربرابر لشگر اعراب صف آرایی نمود. در این هنگام به گفته بلاذری طوفانی سخت و گرد و غبار بزرگی در بیابانهای شمالی به راه افتاد که طوفان در جهت چشم لشگر ایرانیان بود و موافق جهت لشگر عرب. رستم پس از دیدن این منظره گفت : بنگرید که امروز روز جنگ است و باد هم به کمک عربان آمدهاست و از روبرو بر ما میوزد.
فریادهای لشگر عرب از دور به گوش میرسدهاست که سپاه را تشویق نموده تا اگر پیروز شوید زمینها - ثروتها - پسران و دختران مجوسان(ایرانی) از آن شما خواهد شد و اگر شکست بخورید بهشت و پاداش اخروی در انتظار شما خواهد بود. به گفته طبری در نبرد قادسیه ۳۳ قبیله عرب با لشگر سعد ابی وقاص همراهی نمودند. عرب چیزی برای از دست دادن نداشت. او آمده بود تا یا به سرزمینهای پر نعمت ایران دست پیدا کند و یا در راه خدا کشته شود. جنگ آغاز شد و روز نخست ایرانیان ۵۰۰ تن از عربان را کشتند. بیشترین کشته شدگان از قبیله بنی سعد بود.
روز دوم ایرانیان بر عربها چیره شدند و بیش از ۲۰۰۰ تن از آنان کشته شدند. در این نبرد ۴ تن از سرداران بزرگ ایران به نامهای پیروزان - بندوان - بهمن جازویه - بزرگمهر همدانی کشته شدند. روز سوم نیز همین گونه بود و عربها دست به شگردی نطامی زدند و چشم فیلهای سپاه را کور کردند و آنان به حالت رمیده شدند و تعداد کثیری از ایرانیان در زیر دست و پای فیلان کشته شدند. روز چهارم نبرد تا پاسی از شب ادامه داشت پس از فرارسیدن شب ایرانیان به اردگاههای خویش بازگشتند و سلاحها را بر زمین نهادند و استراحت کردند.
چند ساعت پس از این استراحت شبیخون بزرگی از لشگر عرب به سوی ایرانیان وارد شد و نبرد خونینی در شب هنگام شروع گشت و عده کثیری از ایرانیان و عربها کشته شدند. در همین شب به گفته طبری رستم توسط یک عرب سر بریده شد و شالوده ارتش ایران با کشته شدن رستم فرخزاد از هم پاشیده شد و به ترتیب فرماندهان به قتل رسیدند.
غارت ۱۲۰۰ سال تمدن شاهنشاهی و فتح اولین کاخ سفید جهان ملقب به کاخ تیسفون مدائن با کشته شدن رستم سپاه ایران به حالت متزلزل در آمد و خود شاهنشاه یزدگرد در راس ارتش قرار گرفت و آماده مقابله با مسلمانان در برابر هجوم آنان به پایتخت گشت.
به گفته طبری جنوب عراق بعد از فتح مسلمانان ویران و روستاها و شهرهای آنجا دچار قحطی شد و در سال ۱۷ هجری بخش زیادی از مردم آنجا از گرسنگی تلف شدند. وبا و بیماریهای مرگبار روانه آنجا شد حدود ۹ ماه از رخداد قادسیه سعد ابی وقاص چندین لشگر روانه ماورای فرات کرد. در این هنگام یزدگرد در منطقه بابل عراق بر کرانه فرات مستقر شده بود تا سد راه لشگر مسلمانان از ورود به پایتخت ایران شود.
مهران - هرمزان - نخویرگان که از سرداران ایران بودن وی را یاری دادند فیروزان حدود ۹ ماه پس از قادسیه از سعد ابی وقاص شکست خورد و لشگرش کشته شدند و بابل به تصرف سعد در آمد. این فتح مسلمانان را نزدیک به تیسفون کرد و خطر حمله جدی شد. «هرمزان» برای جمع آوری لشگری از مردم راهی اهواز گشت. «فیروزان» به همین قصد راهی نهاوند شد. «شهریار درکوتی» به نزدیکی تیسفون رفت و در انجا مستقر شد. «نخویرگان» در غرب تیسفون در ناحیه شرقی بابل مستقر شد. «فرخان و پیهومان» هر کدام در نواحی از جنوب غرب تیسفون مستقر شدند.
ولی باز این لشگر آراییها ایرانیها در برابر عربهای جنگجو و قبایل متعدد عربستان ناچیز بود و از طرفی دیگر کشور در مرحله بحران قرار داشت. به گفته طبری شمار لشگر عرب بیش از ۱۰۰ هزار مرد جنگجو بودهاست. لشگر ایران بعد از مقاومتهایی شکسته شد و عربان تیسفون را محاصره کردند. در نتیجه یزدگرد از ناحیه غرب پایتخت به شرق تیسفون منتقل شد.
شهر تیسفون یکی از آبادترین - پررونق ترین - زیباترین و متمدن ترین شهرهای خاورمیانه بود. ثروتهای ۱۲۰۰ سال شاهنشاهی ایران در آنجا اندوخته شده بود. مجسمههای طلای پادشاهان گذشته - مجمسه طلای حیوانان - تاجهای شاهنشاهی نوشیروان و خسروپرویز - جامهای زرین چندین هزار ساله و... از طرف دیگر خبر این منابع ایران به گوش مردمان عربستان رسید و به گفته تاریخ نویسان عرب بیش از نیم میلیون نفر برای بدست آوردن این جواهرات و طلاها روانه تیسفون شدند. مدافعان ایرانی بیش از دو ماه مقاومت نمودند. در همین حین هیئتی از ایران جهت صلح و پیشنهاد دادن جنوب عراق راهی لشگر عربان شد. ولی مسلمانان آن را رد کردند و محاصره شهر را ادامه دادند. در نتیجه مردمان از گرسنگی گربگان و سگان شهر را خوردند و به تدریج از روی ناچاری شهر را تخلیه کردند تیسفون غربی در سال ۱۹ سقوط کرد. چند ماه بعد کل پایتخت به تصرف عربها در آمد.
طبری مینویسد : مسلمانان مهاجم در شهر به کافورهای بسیاری برخوردند و به خیال آنکه آنها نمک هستند کافورها را در غدا ریخته ولی بعد از طعم تلخ کافور متوجه شدند که نمک نیست. آنان کافورهای بسیاری را به یک تاجر دادند و از او در قبال آنهمه کافور یک پیراهن گرفتند.
طبری ذکر میکند : عده زیادی از مسلمانان وقتی جامهای طلا را در کاخ دیدند رنگ سفید نقره را به رنگ زرد طلا ترجیح دادن و فریاد میزدند - چه کسی حاضر است که جامهای زرد را با جامهای سفید عوض نماید.
بلاذری درباره فتح شهر ابله مینویسد : جنگجویان مسلمان در شهر با کلوچههای ایرانی برخوردند که به آنان گفته شده بود این کلوچههای باعث فربه شدن انسان میشود. سپس آنان تعدادی از این کلوچهها را خوردند و به بازوان خود نگریستند و پرسیدند پس چرا هیچ تفاوتی حاصل نشد؟
طبری گنجینه ایران در تیسفون را بالغ بر ۸۶۵ میلیون درهم تخمین زدهاست که در تاریخ بشریت یکی از بی سابقه ترین اموال حکومتی بودهاست. وی میگوید - بعد از آنکه خمس این مبلغ برای خلیفه جدا شد - بقیه جواهرات و گنجینه پادشاهان گذشته ایران بین ۶۰ هزار جنگچوی مسلمان تقسیم شد و به هر کدام از آنان ۱۲ هزار درهم رسید.
یکی دیگر از فجایع پاره شده فرش بهارستان بود. این فرش که در ۹۰۰ متر مربع (۶۰ ذرع در ۶۰ ذرع) از ابریشم و زمرد و جواهرات بافته شده بود نمونهای از هنر و عظمت ایران بود و شاهان را در شکارگاه و بزمهای سالانه و باغهای وسیع نشان میداد. مسلمانان فرش بهارستان را روانه مدینه نمودند تا خلیفه از آن بهره برد. عمر با دیدن این هنر شگفت تاریخی بر آن شد تا آنرا به عنوان فتوحات اسلام نگه دارد و نشان از بزرگی اسلام و مبارزات مردمان عرب قرار دهد. لیکن علی ابی ابیطالب (امام علی) با نگهداری این کالای پر ارزش مخالت نمود و گفت این کالای با ارزش باید بین همه بزرگان تقسیم شود تا همگان بهره بردند. بدین گونه فرش تکه تکه شد و هر تکه به بزرگی از شهر داده شد و خود علی قسمت خود را با قیمت ۲۰ هزار درهم فروخت.
یکی دیگر از افتخارات تاریخ ایران درفش ملی کاویانی بود که از زمان اردشیر بابکان تا آن روز دست به دست چرخیده بود و هر پادشاهی به آن جواهری نصب مینموده و در تمام جنگها به عنوان پرچم ایران حمل میشده زیرا آنرا یادگار فتح کاوه آهنگر و درفش چرمی او علیه ضحاک میدانستد. مسعودی مینویسد : درفش از پوست پلنگ ساخته شده بود و نگینهای یاقوت و مروارید و جواهرات سلطنتی به آن آویزان بوده مسعودی قیمت درفش کاویانی را بالغ بر دو میلیون و دویست هزار درهم تخمین زدهاست مسعودی اذعان میکند که درفش اصلی در خزانه ملی نگهداری میشده و درفشی مشابه در جنگهای برده میشدهاست. به گفته وی عربها اورنگ سلطنتی خسرو پرویز و دیگر اشیایی که از طلا ساخته شده بودند مانند مجسمه سر پادشاهان گذشته را ذوب کردند و از آن شمش طلا گرفتند.
«سعد» که مرد زیرکی بود از دیدن آنهمه جلال و جبروت یکه خورد و تصمیم بر آن گرفت که در آنجا بماند و سپاهیان دیگری را روانه جنگ با ایرانیان کند تا خود از آنهمه بزرگی و عظمت و زنان زیبای روی ایرانی که به اسارت در آمده بودند بهره گیرد. که بعدها برادرش چندین بار به این کار او اعتراض نمود.
به گفته طبری لشگر اعراب ۸۰ بار به شهر جلولا حمله کرد. زیرا نیروهای ایرانی به مقابله برخواسته بودند. اما فرمانده ایرانیان شخصی به نام خورزاد خورهرمزد (پسر عموی رستم) بود که تا آخرین دم جنگید. به دلیل طولانی شدن جنگ نیروهای اعراب چنیدن ماه در نزدیکی جلولا منتظر ماندند. در همین اثنا چند لشگر به شمار عربها اضافه شد. آنان شروع به آتش کشیدن مزارع و روستاهای اطراف کردند تا رعب و وحشت در دل مردمان شهر جلولا ایجاد شود.
به گفته طبری مهران جان سالم بدر برد ولی در جنگ دیگری کشته شد. ولی فیروز از دیگر مبارزان ایرانی خود را به شادفیروز رساند تا لشگری برای مبارزه مهیا کند. جلولا به رسم دیرینه عرب تاراج شد و غنائم بسیاری بدست آمد. به طوری که به هر مسلمان ۹۰۰۰ درهم رسید.(طبری) خمس گاوها و گوسفندان شهر که به مدینه فرستاده شد بالغ بر ۶ میلیون درهم شد.
ایران به دلیل آنکه ۸ قرن در مقام امپراتوری منطقه قرار داشت و قبل از آن بزرگترین کشور آسیا به حساب میآمده دارای ثروتهای بیکرانی بود که به دست اعراب افتاد. پس از سقوط پایتخت یزدگرد پادگان شادفیروز را بدست «خسروشنوم» سپرد و خود با سپاهی راهی ری شد تا لشگری از مناطق اطراف جمع آوری کند و بازگردد.
خوزستان از سال ۱۷ زیر یورش اعراب قرار گرفت. مهمترین قبیله تارجگر عرب «بنی تمیم» نام داشت. «هرمزان» از خاندان قدیمی خوزستان بودند. او لشگری را مهیا ساخت تا جلوی ارتش عرب را بگیرد. پس از رسیدن سپاه اعراب به «بازار خوزی هاً آنجا را تاراج نمودند و هرمزان در مناطق اطراف شکست خورد و حاضر به تسلیم شد. طبق قراردادی که منعقد شد مناطق»مهرگان کدک«و»هرمزاردشیر" در دست وی باقی ماند و او والی شهر شد و او یکی از باجگذاران مدینه شد. ولی قرارداد صلح چند ماهی دوام نیافت وهرمزان دست به شورش زد. دوباره لشگری عازم شهر شد برای بار دوم قرارداد منعقد شد. ولی باز هم دوام نیافت و هرمزان مجبور به عقب نشینی به شوشتر شد.
به گفته طبری بیش از ۸۰ حمله به شوشتر برای نابودی هرمزان صورت گرفت.وی با هوادارانی که داشت به درون دژی قرار گرفت و مبارزه کرد. اعراب دژ را محاصره کردند ولی او حاضر به تسلیم نشد. در نهایت وی مجبور به درخواست امان نامه داد. او را بسته شده به مدینه بردند وی اولین سرداری بود که زنده تحویل خلیفه مسلمانان میشد. در نتیجه عمر به وی گفت که یا اسلام بیاورد و یا کشته شود. وی با پذیرفتن اسلام جان خود را حفظ کرد. عمر برای او خانهای تهیه کرد و مقرری ۲۰۰۰ درهم در سال تعین کرد. بعدها که عمر ابن خطاب امیرالمومنین توسط ایرانیان ترور شد معلوم گشت هرمزان یکی از تهیه کنندگان این ترور بودهاست هرمزان بعدها توسط عبیدالله پسر عمر کشته شد. از اموال شوشتر به هر سوار ۳۰۰۰ درهم رسید و هر پیاده ۱۰۰۰ درهم. (سال ۲۱ هجری)
به گفته طبری در نبرد نهاوند به فرماندهی فیروزان سپهسالار دلیر ایران به قدری از ایرانیان کشته شد که زمین از خونها لغزنده شد و اسبان لیز خوردند و لاشهها در شهر فراوان در سال ۲۱ هجری. در سال ۲۲ هجری به گفته طبری ری به دست نعیم ابن مقرن تاراج شد و ثروتهایی که از ری به دست مسلمانان افتاد دست کمی از فتح کاخ سفید تیسفون پایتخت امپراتوری ایران در بغداد نداشت. که پس از فتح ری مقرر شد این شهر ۵۰۰ هزار درهم در سال به کوفه باج دهد. پس از ری نوبت به دماوند رسید و فرماندار شهر «مهست مغان مردانشاه» بود راهی جز تسلیم نداشت مقرر شد سالانه مبلغ ۲۰۰ هزار درهم باج به کوفه پرداخت نماید.
در مدارک عربی از این شهر به نام «توج» یاد شدهاست و طبری از زبان یکی از کشتارگران مسلمان چنین مینویسد : تلاش برای تصرف شهر مدت زیادی به طول انجامید ولی سرانجام ایرانیان شکست یافتند و کشتار زیادی از آنان در شهر شد و تمامی اموال آنان تاراج گردید طوایف دیگری که در اطراف سواحل جنوی خلیج فارس بودند و دین شان مسیحی بود تسلیم شدند و حاضر به پرداخت خراج گردیدند. ولی فرمانده ارتش شهر که شخصی به نام «شهرک» بود حاضر به تسلیم نشد و در نتیجه در «ریشهر» اردو زد و آماده نبرد با مسلمانان عرب شد و در نبرد سختی که میان آنان روی داد وی کشته شد و اطرافیان اش به قتل رسیدند. بلاذری مینویسد : مبارزه به طول انجامید ولی در نهایت ایرانیان و شهرک کشته شدند و شهر به دست عربهای مسلمان فتح شد و غنایم زیادی را بدست آوردند. بعد از آن «فسا و داراب» بدست لشگر مسلمانان تصرف شد.
طبری در باره قصد حمله عربها به شهر «مک کران» (واقع در سیستان و بلوچستان امروزی) میگوید : عمر درباره این شهر از فرمانده لشگرش پرسید : این شهر چگونهاست ؟ وی گفت - دشتی است کوهستانی - آبش گل آلود - میوه اش کهور - مردمانش قهرمان - خیرش ناچیز - شرش دراز و فراوانیش انداک. عمر گفت تا زمانی که مردم از من اطاعت میکنند لشگری به چنین جایی نخواهم فرستاد.
لیکن عمر «عمر بن خطاب» کفاف نداد و او به دست ایرانیان ترور شد و به هلاکت رسید. پس از وی عثمان به خلافت رسید و او ۱٫۵ سال لشگر کشی به ایران را به تعویق انداخت.
بلاذری تاریخ نگار مشهور عرب در باره مقاومت ایرانیان در برابر مسلمانان در سالهای ۱۶ تا ۲۳ هجری این چنین مینویسد:
«عتبه ابن غزوان» به شهر ابله حمله کرد و با مردمانش جنگید و شهر را با کشتار و قوه قهریه تصرف کرد. سپس به سوی فرات رفت (شهرکی در نزدیکی کوفه) که مقابلش فرمانده ایران بود به نام «مجاشع ابن مسعود سلمی» که به دستور شاهنشاه ایران والی آن شهر شده بود زیرا شاهنشاه ایران از خود مردمان همان شهرها والی یا فرماندار انتخاب میکرد. «عتبه ابن غزوان» با وی با جنگ وارد شد و پس از جنگ خونین پیروز بیرون آمد و شهر با قوه قهریه گشوده شد.
سپس به «مذار» در بین کوفه و بصره لشگر کشید. مرزبان آنجا که ایرانی بود با مردمان شهر مقاومت نمودند و جنگیدند ولی الله آنان را شکست داد و تمام کسانی را که با وی بودند بوسیله «عتبه» فرمانده مسلمانان گردن زده شدند. سپس «عتبه» فرمانده عرب به سوی «دشتمیشان» لشگر کشید. مردم آن شهر برای مبارزه آماده شدند و در صدد حمله آمدند. عتبه تصمیم گرفت به آنان شبیخون بزند. زیرا که شبیخون سبب مرعوب شدن و کشتنشان میگردد. الله آنان را شکست داد و عتبه دهداران آن شهر را کشتار کرد و از آنجا راهی «ابرقباد» شد و الله آن شهر را برای وی گشود. بعد از آن عتبه با مردمان شهر فرات وارد نبرد شد. همسر عتبه در جنگ حضور داشت و فریاد میزد اگر پیروز نشوید شما را به خودمان راه نخواهیم داد. پس از نبرد با ایرانیان شهر فتح شد و غنایم جنگی نصیب لشگریان عرب شد در این جنگ تنها کسی که سواد خواندن و نوشتن داشت زیاد (ابن سمیه) بود که وی جوانی کاکلی بود و مامور صورت برداری از اموال مردمان شهر بود. وی روزی دو درهم حقوق دریافت میکرد. در آن زمان عتبه - «مغیره بن شعبه» جانشین وی در بصره بود.
پیمان صلح به زودی بین «دهکان میسان» و مسلمانان عرب نقض شد و ایرانیان مسیحی آنجا از در مبارزه برخواستند. مغیره بن شعبه به مسیحیان حمله ور شد و دهدار آنجا را به قتل رساند زمینهایشان را مصادره کرد و گزارش کشتار آن شهر را برای عمر فرستاد. عمر فرمان والی شهر را برای مغیره صادر کرد و او والی بصره شد و چندین سال در این مقام بود تا زمانی که موضوع زنای او با زن شوهر داری فاش شد. مغیره فرماندار بصره شد و بعد از آن به آبادی موسوم به «بازار اهواز» حمله برد و فرماندار انجا را (دهکان بیرواز) مجبور به صلح نمود. ولی صلح بعد از مدتی توسط ایرانیان نقض شد و جنگ شروع گشت. ابوموسا اشعری که بعد از او فرماندار بصره شده بود راه وی را ادامه داد و بازار اهواز و نهرتیری (تیره رود) را با جنگ شکست داد و آنجا را فتح نمود. در نتیجه روستا پس از روستا و رودی پس از رود گشوده شد و عجمان (ایرانیها) از برابر آنان گریختند و مسلمانان زمینهایشان را گرفتند و از مجوسان (زرتشتیان) خراج گرفتند و یا به اسلام گرویدند و یا مبارزه کردند و کشته گردیدند.
شویس عدوی درباره غارت ایرانیان توسط سپاه اعراب روایت کردهاست. مسلمانان به اهواز لشگر کشیدند و در آنجا مردمانی از «جتها» و «اساوره» حضور داشتند. با آنان با دشواری جنگیدن و نبرد سختی در گرفت. ولی آنان (ایرانیان) شکست خوردند و افراد زیادی را به اسارت گرفتیم و زنان و دخترانشان را بین خودمان تقسیم کردیم.
سپس ابوموسا به میان آذر (مناذر) لشگر کشید و با ایرانیان آنجا وارد نبرد شد. جنگ سختی درگرفت. «مهاجر ابن زیاد حارثی» برادر ربیع ان زیاد که روزه دار بود و بر آن بود تا خود را تسلیم الله کند مجبور به نوشیدن آب شد و وارد جنگ شد. سلاحی بر دست گرفت و آماده شهید شدن گشت. او در نبرد با ایرانیان کشته شد و مردمان آنجا سرش را بریدند و در سردرب کاخشان در شهر آویزان کردند. سپس ابوموسا - ربیع ابن زیاد را برای جنگ با شهر مناذر مامور کرد.
ربیع ابن زیاد با لشگرش وارد شهر شد و تمام سکنهای که قادر به جنگ بودند که اکثرا مردان بودن را کشت و زنان و کودکان را به اسارت گرفت. در نتیجه «مناذر کوچک» و «مناذر بزرگ» دو شهر مهم عراق که زیر نظر پادشاه ایران بود و ایرانیان در آنجا سکنی گزیده بودند توسط مسلمانان فتح شد. سپس ابوموسا به شوش لشگر کشید و با مردمانش جنگ را آغاز کرد.
ایرانیان شوشی به نبرد پرداختند و ابوموسا آنقدر شهر را محاصره نمود تا قحطی در شهر آمد و غذا و آب سکنه به اتمام رسید. سپس ایرانیان درخواست امان کردند و از سر صلح وارد شدند. مرزبان شوش درخواست اماننامه برای ۸۰ نفر از سکنه شهر داد که نام خودش در لیست نبود. ابوموسا آن ۸۰ نفر را بخشید ولی گردن مرزبان شوش را از بدن جدا کرد و به جز آن ۸۰ نفر کلیه مردان شهر را بکشت و اموال و زنان آنجا را به اسارت گرفت.
بعد از آن ابوموسا با مردم رامهرمز قرارداد باج سالیانه بست که مبلغ ۹۰۰ هزار درهم به مسلمانان پرداخت کنند. بعد از اتمام زمان قراداد وی «ابومریم حنفی» را به جنگ با آنان روانه ساخت زیرا مردمان کفر ورزیده بودند. ایرانیان مقابله نمودند ولی درنهایت لشگر اعراب با قوه قهریه آن شهر را فتح کردند. بعد از آن شهر «سرک» مثل رامهرمز قرارداد باج سالیانه به مسلمانان را نقض کردند و از دادن باج سرباز زدند. پس «حارثه این بدر غدانی» مامور جنگ با مردمان شهر شد و با لشگری عظیم راهی شهر شد. ولی او نتوانست شهر را بگشاید. پس از «عبدالله ابن عامر» کمک خواست و او با لشگری راهی شد و شهر را با قتل مردمانش فتح نمودند.
سپس ابوموسا اشعری به شوشتر لشگر کشید. دشمن (ایرانیان) نیروی بسیاری در شوشتر آماده کرده بود تا درب ورودی شهر را ببندد و مبارزه کند. اشعری به عمر ابن خطاب خلیفه و امیرالمومنین آن زمان نامه داد و درخواست مدد کرد. سپس عمر ابن خطاب از «عمار ابن یاسر» کمک خواست. او «جریر ابن عبدالله بجلی» را مامور شوشتر کرد مردم شوشتر با سختی و مشقت بسیاری با آنان جنگیدند و کشتههای بسیاری داده شد. ولی در نهایت مسلمانان وارد شوشتر شدند و چون سکنه ایرانی شهر - مسلمانان را در شهر دیدن برای آنکه زنان و فرزندانشان به دست مسلمانان نیافتد آنان را در چاه انداختند. در آخر شوشتر مجبور به صلح شد. ولی چندی نگذشت که سر عصیان برافراشت و مسلمانان دوباره به آنجا حمله ور شدند. جنگجویان ایرانی را کشتند و زنانشان را به اسارت برداشتند. سپس ابوموسا به جندی شاپور در خوزستان لشگر کشید. مردم شهر نتواستند مقابله کنند و درخواست صلح دادند. ولی بعد از مدتی شوریدند و در نتیجه «ابوموسا ربیع ابن زیاد» به شهر حمله ور شد و آنان را کشتار نمود سپس «ایذه» پس از جنگی سخت و طولانی گشوده شد و به دست مسلمانان افتاد.
سپس «علا حضرمی» که کارگزار عمر ابن خطاب بود در بحرین لشگری را روانه یکی از جزایر پارسیان کرد که در کنار خلیج فارس بود. عده معدود آن جزیره مجبور به صلح شدند و درخواست امان نامه کردند و به پرداخت باج سالیانه سر فرو آوردند. سپس لشگر اعراب وارد فارس شد. «شهرک» که مرزبان فارس بود با لشگری عظیم به سوی عربها شتافت. وی در «راشهر» که زمینهای شاپور نام داشت با آنان وارد جنگ شد. «حکم ابن ابی العاص» نیز به یاری مسلمانان شتافت و شهرک را شکست داد. در نتیجه مشرکان (ایرانیان) را الله در هم کوبید و او«راشهر» را با قوه قهریه و جنگ فتح نمود.
فتح مسلمانان در راشهر همچون فتح قادیسه دارای اهمیت بود و غنایم زیادی نصیب لشگر اعراب شد ابوموسا از بصره درخواست کمک خواست تا روانه فارس شود. «هرم ابن حیان عبدی» نیز به یاری آنان شتافت و در نتیجه روانه «کازرون» شدند و دژی به نام «شبیر» را محاصره نمودند. این محاصره طولانی و طاقت فرسا گشت. پس از جنگی سخت با ایرانیان دژ گشوده شد و لشگر اعراب دژ را فتح نمودند.
در اواخر سال ۲۳ سپاه ابوموسا و همراهانش روانه «ارجان» شدند ولی مردمان آن شهر نتواستند مقابله کنند و تسلیم شدند و حاضر به پرداخت خراج گردیدند. سپس روانه شیراز شدند. و مردامشانش از در صلح در آمدند و حاضر به پرداخت خراج سالیانه شدند. سپس لشگر اعراب روانه جهرم گشت. مردم جهرم آماده نبرد شدند. در نبردی سخت لشگر مسلمانان بر ایرانیان پیروز گشت. در نتیجه قرارداد صلح برای پرداخت سالیانه خراج به مسلمانان بسته شد. عثمان ابن ابی العاص در سال ۲۳ هجری با لشگر اعراب روانه شهر شاپور شد. برادر «شهرک» به مقابله پرداخت ولی در نهایت با این شرط که به زنی تجاوز نشود و کسی کشته نشود و شهری ویران نشود پیمان صلح را امضا نمود و مقرر شد که سر موعد باج سالیانه اش را به کوفه تحویل دهد. ولی بعد از مدتی مردم شهر کفر ورزیدند و حاضر به پرداخت خراج نشدند. در نتیجه لشگری روانه شهر آنان شد و بار دیگر شهر توسط مسلمان فتح شد و با کشتار عده از مبارزان و قوه قهریه شهر به تصرف کامل در آمد.
بعد از آن ابوموسا اشعری از نهاوند جرکت کرد و روانه اهواز گشت و امور داخلی را بررسی نمود. سپس لشگری روانه قم کرد و کل شهر را محاصره نمود و شهر با قوه قهریه و نبری بین آنان فتح شد. سپس احنف ابن قیس که ضحاک نام داشت به دستور وی روانه کاشان شد و کاشان را پس از نبردی بین مردمان و مسلمانان عرب فتح نمودند.
ابن خلدون که دقیق ترین جامعه شناس و مورخ عرب است درباره فتح ایران توسط اعراب این چنین مینویسد: عربهای ذاتا ویرانگر هستند و ضد تمدن.
این به ان دلیل است که آنان همواره در حال نقل و انتقال برای دستیابی به غنائم است. که این امر با تمدن منافات دارد. عرب عموما گرایش به تاراج گری دارد و میخواهد آنچه در دست دیگران است را از آن خود کند. زیرا که روزی اش توسط شمشیرش به دست میآید. عرب در گرفتن اموال دیگران هیچ مرز و حدی نمیشناسد و همین که چشمش به مال و متاعی میافتد آن را تاراج میکند. درنتیجه مردمانی که زیر سلطه این قوم باشند در امنیت زندگانی نمیکنند. آنان ساختمانهای اهل حرفه و صنایع را به زور میگیرند و هیچ بهایی برای آن پرداخت نمیکنند. آنان برای صنعت هیچ ارزش قائل نیستند و تنها هدفشان آن است که اموال مردم را از دستشان بیرون بکشند و در نتیجه هیچ توجهی به قوم مغلوب ندارند. سپس آنان را در خودشان رها میکنند تا در آشوب و هرج و مرج باشند.
ابن خلدون مورخ بزرگ عرب و جامعه شناس مشهور درباره کتاب سوزی ایرانیان توسط مسلمانان چنین میگوید ایرانیان به سبب عظمت کشورشان که کوله بار چندین قرن تسط بر جهان را در بر داشتند و تمدنی کهن را در خود جای داده بودند و به سبب استمرار پادشاهی شان علوم عقلی نزدشان بسیار بزرگ و دامنه اش گسترده بود در زمانی که ایران فتح شد کتابهای بسیاری از کتابخانهها بدست آمد. در نتیجه سعد ابی وقاص به عمر ابن خطاب نامه نوشت تا درباره کتابها تصمیم گرفته شود که در اختیار مسلمان قرار گیرد. عمر پاسخ داد که همه کتابها را در آب بریزید و یا آنکه آتش بزنید. زیرا اگر چیزهایی در آنها باشد که برای راهنمایی و هدایت انسانها باشد - ما را الله هدایت کردهاست و نیازی به آنان نیست. اگر هم گمراهی باشد که الله ما را از اینها نجات بدهد پس به دستور عمر همه کتابها نابود گشت و هیچ برای ایرانیان باقی نماند.
برادر سعد که این امر برایش ممکن نبود و دید که او باید در جنگ باشد و برادرش در نعمتهای ایران قوطه ور اینگونه او را ملامت میکند. ما جنگیدیم تا الله پیروزی فرستاد - ولی سعد در دروازه قادسیه نشست - ما در حالی برگشتیم که زنهای بسیاری بی شوهر شدند ولی زنان سعد شوهر داشتند.
اولین امیرالمومنین عربها شخصی به نام عبدالله جحش بود است که به گفته مسعودی پیامبر در سال دوم هجرت دستور شبیخون زدن به کاروان قریش را به او میدهد. لذا به همین دلیل به امیرالمومنین مشهور میگردد. (التنبیه الشراف ۲۱۹)
ابن خلدون مینویسد که بعد از عبدالله جحش - سعد ابی وقاص که در نبرد خونین قادسیه پیروز بیرون آمده بود به امیرالمومنین مشهور میگردد.
عمر پس از فتوحات گسترده مسلمانان دست به ساخت مکانی به نام بیت المال در مدینه زد تا غنائم جنگی بدست آمده را گرد هم آورد. سپس از مسلمانان مدینه آمارگیری کرد و نامشان را در دفتری به نام (دیوان عطاء) ثبت کرد. نخست از یاران نزدیک پیامبر آغاز کرد. سپس علی و پسرانش و در آخر برای سربازان شرکت کننده در جنگ بدر نفری ۵۰۰۰ درهم - برای جنگهای بعد از بدر تا صلح حدیبیه نفری ۴۰۰۰ درهم - برای کسانی که در سالهای ۷-۱۲ جنگیده بودند نفری ۳۰۰۰ درهم - برای کسانی که بعد از سال ۱۶ هجری جنگیده بودند نفری ۲۰۰۰ درهم تعین نمود. وی برای پسران امام علی که به سن بلوغ هم نرسیده بودند نفری ۵۰۰۰ درهم تائین کرد. برای عمار یاسر ۶۰۰۰ درهم - برای سلمان فارسی ۴۰۰۰ درهم - برای هرکدام از همسران پیامبر ۱۰۰۰ درهم - برای عایشه همسر محبوب پیامبر ۱۲۰۰۰ درهم - برای زنان بی نکاحی پیامبر نفری ۶۰۰۰ درهم - برای زنان مدینه نفری ۲۰۰ تا ۵۰۰ درهم.
عمر در بامداد روز ۲۷ ذوالحجه ۲۳ هجری در محراب مسجد پیامبر مورد حمله یک ایرانی زرتشتی اسیر شده قرار گرفت. او فیروز نهاوندی نام داشت که ابولولو خطابش میکردند و هیچگاه مسلمان نشد و برده را به مسلمان شده ترجیح میداد. او برده مغیره ابن شعبه بود. وی چندین ضربه به عمر زد و ۱۲ تن از همراهان وی را زخمی نمود که بعدها ۶ تن آنان مردند و ۶ تن دیگر زنده ماندند و آن زمان که دستگیر شد خود را بکشت. چند روز بعد از جراحات عمر کشته شد. طبری مینویسد عمر اجازه نداده بود که هیچ ایرانی اسیر شدهای وارد مدینه شود. لیکن مغیره ابن شعبه به دلیل آنکه فیروز نهاوندی به نجاری و آهنگری و نقاشی آشنا بوده عمر اقامت او در مدینه را پذیرفته بود بعدها مشخص شد که هرمزان و چند نفر دیگر که امان یافته بودند در مدینه زندگی کنند در ترورعمر دست داشتهاند.
طبری مینویسد: بعد از مرگ عمر- عثمان به خلافت رسید. در سال ۲۴ هجری چندین عصیان در ایران بر ضد عربها صورت گرفت و مردم در تلاش برای مبارزه بودند. همدان و آذربایجان دوبار به دلیل تاخیر در پرداخت باج به عربان مورده حمله مسلمانان قرار گرفت.(در سالهای ۲۴-۲۶) بعد از این حملات آذربایجان قراردادی را متعهد شد تا در صورت آنکه مردم آزاد باشند دین خودشان را ادامه دهند و به آتشکدههای آنان تعرض نشود سالیانه مبلغ ۸۰۰ هزار درهم پرداخت کند. (طبری) ولی با کشته شدن عمر مردم آذربایجان شورش نمودند و از پرداخت خراج خودداری کردند. لیکن لشگری بزرگ راهی آذربایجان شد و شهر و روستاهها ویران گشت و قرارداد سخت تر منعقد گشت.
در سال ۲۴ ابوموسا اشعری روانه پارس شد.ولی مقاومتی گروهی از مردم بر ضد آنان آغاز شده بود. در سال ۲۸ او از ریاست بصره خلع شد و جوانی به نام عبدالله جایگزین وی شد. او بی درنگ راهی خوزستان شد. زیرا خوزستانی چندین بار شوریده بود و او برای آرام کردن آنان روانه آنجا شده بود. در همین زمان او فردی به نام عبیدالله ابن معمر را مامور لشگری کشی به استخر و گور کرد. نیروهای ایرانی مبارزه در مقابل آنان ایستادگی کردند و سپاه عرب را در رامگرد شکست داد و عبیدالله را به قتل رساند. بعد از وی خود عبدالله عامر با سپاهی راهی استخر شد. از آنجا که نیروهای نظامی شهر با یکدیگر متحد شده بودند عامر نتوانست آنان را شکست دهد. و مجبور به عقب نشینی به گور کند. مردمان گور درصدد مبارزه بر آمدن و بیش از یکسال به طور مداوم استخر و گور در حال جنگ و جدل پراکنده بود. ولی عربهای میدانستند که استخر شهر سلطنتی ایران بوده و زمانی مقدس و دارای اشیای ارزشمندی است به همین دلیل دست از آن برنداشتند و ادامه دادند. سرانجام در سال ۲۹ ابتدا گور از پای در آمد و به کلی منهدم گشت و بعد از آن استخر و سکنه آن به کشتار شدند.
بلاذری مینویسد : پس از فتح استخر همه مردمان شهر از لب تیغ گذشتند. کسی جان سالم بدر نبرد. بلاذری میگوید : عامر سوگند یادکرده بود بعد از اینهمه مدت مقابله ایرانیان استخر در برابر لشگر اعراب پس از فتح آنان - آنقدر از مردم آنجا خواهم کشت که جوی خون سرازیر شود. بلاذری کشته شدگان ایرانی را در گور حدود ۴۰ هزار تن تخمین زد. او خبر از قتل عام بیش از ۱۰۰ هزار تن ایرانی در استخر توسط عبدالله عامر خبر میدهد. او انتقامی دهشتناک و بیسابقه گرفته بود. عامر بعد از پارس راهی کرمان شد. زیرا خبر از مکان یزذگرد یافته بود. او لشگری به فرماندهی مجاشع را راهی آنجا کرد بلاذری مینویسد : پس از کشتار مردم کرمان و جیرفت و سیرجان که دربرابر عربها ایستادگی کرده بودند عدهای کثیر از ایرانیان از منطقه نقل مکان کردند و راهی سیستان شدند. در سال ۳۰ ربیع ابن زیاد حارثی با لشگری راهی سیستان شد.
دهها و روستاهای سیستان یکی پس از دیگری با مقاومت مردم از پای در آمد و آمار کشتگان بسیار گشت. در جاهایی از سیستان شهرها محاصره شدند و مردمان از گرسنگی از پای در آمدند و تسلیم شدند. بلاذری از کشتار سیستان چنین حکایت میکند:
ربیع ابن زیاد که مردی بلند قامت و سیاه چهره و خشک و چروکیده بود بعد از فتح سیستان قبل از آنکه مرزبان آن شهر را به حضور بپذیرد دیواری قطور از اجساد ایرانی بنا نهاد که صف عظیمی را تشکیل داده بود. وی در بالای این دیوار بر روی اجساد ایرانیان نشست و بعد از آن مرزبان سیستان را فراخواند و قراردادی را در آن حالت منعقد ساخت که مرزبان باید هزار جوان ایرانی را به همراه خراج سالیانه تحویل عربها دهد. بعد از آن ایرانیان از قرارداد سرباز زدند و دوباره لشگری راهی سیستان شد و اینبار ۲۰۰۰ هزار جوان اسیر و مبلغ ۲ میلیون درهم اهدایی از ایرانیان گرفتند. بعد از آن خراسان و نیشابور فتح سد و خراجهای بسیار سنگینی منعقد گشت. در سال ۳۲ شخصی از خاندان کارن در خراسان پرچم مبارزه و طغیان بر ضد اسلام را بلند کرد. او با سپاهی که بالغ بر ۴۰ هزار تن بود و متشکل بود از مردمان طبس - بادغیس - هرات - کهستان و گرگان. بلاذری مینویسد : خاندان کارن با اسلام بنای جنگ نهاند و در شبیخونی از طرف عبدالله خازم فرمانده آنان به قتل رسید و مردمانش به کلی کشتار شدند.
طبری(از مورخین مسلمان) مینویسد :«سعید ابن عاص» لشگری راهی گرگان نمود. مردم آنجا از راه صلح آمدند. سپس ۱۰۰ هزار درهم خراج و گاه ۲۰۰ هزار درهم خراج به اعراب میدادند. لیکن قرارداد از طرف ایرانیان برهم خورد و آنان از دادن خراج به مدینه سرباز زدند و کافر شدند. یکی از شهرهای کرانه جنوب شرقی دریای خزر شهر «تمیشه» بود که به سختی با لشگر اعراب نبرد کرد. «سعید عاص» شهر را محاصره کرد و آنگاه که آذوقه شهر به اتمام رسید مردم از گرسنگی زنهار (امان) خواستند. به آن شرط که سپاه «سعید ابن عاص» مردمان شهر را نکشد. لیکن بعد از عقد قرار داد سعید تمام مردمان شهر را به جز یک نفر را در درهای گرد آورد و تمام افراد شهر را از لب تیغ گذراند. در این کشتار عبدالله پسر عمر - عبدالله پسر عباس - عبدالله پسر زیبر - حسن ابن علی (امام حسن) - حسین ابن علی (امام حسین) در راس لشگر اعراب قرار داشتند. (تاریخ طبری).
عثمان در روز ۱۸ ذوالجه سال ۳۵ هجری به دست یک گروه ۲۰۰۰ نفری از ناراضیان جهادگر اسلامی که بر ضد او شوریده بودند به هلاکت رسید. که به گفته تاریخ نویسان عرب جسدش ۳ روز در کوچهها رها شده بود و کسی حق برداشتن جسدش را نداشتهاست. ولی در نهایت با پادرمیانی امام علی شبانه جسد را برداشتند - ولی شورشیان جنازه اش را سنگباران نمودند و اجازه دفن او را در گورستان مسلمانان ندادند و او را در گورستان «حش کوکب» یهودیان دفن کردند. بعد از وی امام علی به خلافت رسید. با روی کار آمدن وی شورش «طلحه و زبیر» بر ضد او صورت گرفت که در سال ۳۶ هجری به جنگهای خونین «جمل» انجامید. سپس معاویه بر ضد علی شورید و به جنگ کشتارگرانه «صفین» و «حکمیت» انجامید. بعد از او خوارج علیه علی شوریدند.
بلاذری مینوسید:
«اشعث ابن قیس» آذربایجان را فتح کرد و درب آن شهر را به روی لشگر اعراب گشود. در زمان عثمان وی والی آذربایجان شد و در زمان امام علی هم در سمت خود ابقا شد. او شماری زیادی از خانوادههای عرب را روانه آذربایجان کرد تا در آنجا سکنی گزینند. عشایر عرب از بصره و کوفه و شام راهی آذربایجان شدند. به گفته وی عده معدودی از عربان زمینهای عجمان را خریدند. لیکن اکثر عربان برای مصادره کردن زمینهای مجوسان با یکدیگر مسابقه نمودند - یعنی هر گروهی هرچه میتوانست مصادره میکرد. بدین صورت اموال و زمینهای ایرانیان یکی پس از دیگری به تاراج گذاشته شد و امام علی خلیفه وقت با آن مخالفتی ننمود.
در سال ۳۷ هجری «سهل ابن حنیف» که کارگزار علی بود با شورش ایرانیان از آن شهر بیرون رانده شد. سپس در کرمان و خوزستان شورشهای مشابهی صورت گرفت. به گفته طبری : ایرانیان با خوارج همکاری نمودند و بر ضد لشگریان امام علی کوشیدند. در سال ۳۶ نیز کارگزان علی به کلی از خراسان بیرون رانده شده بودند. زیرا خراسان در کنترل ایرانیان باج گذار قرار داشت. به گفته طبری «ماهویه سوری» که شاهنشاه یزدگرد را کشته شده بود برای بستن قراردادی به کوفه به نزد علی رفت. امام علی به جهت خشنودیش از کارش وی را به ریاست شهر مرو گماشت و در نامهای به ساکنان مرو خواست تا همگان از وی اطاعت کنند. ولی بعدها ماهویه سوری از بیم کشته شدنش توسط مردم به نیشابور گریخت و در همانجا درگذشت. زیرا در نزد ایرانیان آن زمان شاه از فر ایزدی بر خوردار بودهاست و کشتن شاه گناهی نابخشودنی به حساب میآمدهاست. (طبری)
بلاذری در این باره مینویسد : مردم شهر مرو کفر ورزیدند - به عبارتی از سلطه عربان خارج شدند. سپس دروازههای شهر نیشابور را بستند و لشگر اعراب را از انجا بیرون راندن و در نتیجه خراسان به کلی از زیر فتوحات اسلام خارج شد. امام علی که در آن زمان گرفتار جنگهای داخلی بود نتوانست خراسان را دوباره فتح کند. لیکن در سال ۳۸ هجری پس از جنگهای حکمیت علی توانست «خواهرزاده جعده ابن هبیره مخزونی» را با سپاهی راهی خراسان نماید تا شورشیان را سرکوب نماید. ولی از آنجا که اکثر سپاه علی درگیر شورشهای خوزستان و پارس و کرمان بودند سپاه او نتوانست موفقیتی کسب کند. طبری اضافه میکند : «جعده» به ابرشهر (نیشابور) رسید و ایرانیان آنجا کافر شده بودند و از دادن خراج خودداری مینمودند. مردم نیشابور مقاومت کردند و سپاه علی بی نتیجه به کوفه بازگشت.
طبری مینویسد : بعد از ناکام ماندن خراسان علی «خلید ابن قره یربوعی» را روانه خراسان نمود سپاه شهرها را محاصره کرد و بعد از مدتی شهر به تسلیم گشوده شد و قرارداد باجگذاری بسته شد. بعد از آن مردمان سیستان شوریدند و «امیر ابن احمر یشکری» که از قهرمانان عرب بود و کارگزار امام علی هم بود با شورش مردم از شهر بیرون شد و از پرداخت باج سرباززدند.
بلاذری مینویسد بدلیل آنکه فتوحات داخلی ایران ثروتهای بیشتری را نسیب لشگریان اسلام مینمود آنان راضی به دفاع از جنگهای داخلی برضد علی نبودند و بیشتر مایل به گشودن شهرهای ایران بودند. او اضافه میکند : شهر زالک سیستان مردمانش پیمان شکنی کرده بودند. در آن زمان طایفه حسکه در سیستان از فرمانهای سپاه علی سرپیچی کردند. علی سوگند یاد کرد که ۴۰۰۰ تن از این طایفه را خواهم کشت. بلاذری یادآور میشود : راهزنی و غارتگری در زمان خلافت علی به اوج خود میرسد به طوری که به خود نام (لصوص) به معنای راهزنان داده بودند.
امام علی «ربعی ابن کاس عنبری» را با ۴۰۰۰ تن روانه سیستان کرد. در این لشگر «حصین ابن ابی الحر عنبری» و «ثابت ابن ذی احره حمیری» حضور داشتند هنگامی که لشگر اعراب وارد سیستان شد مردمان حسکه به جنگ برخواستند. در آخر مردمان حسکه کشته شدند و ربعی سیستان را فتح نمود و عده زیادی از ایرانیان اسیر شدند. فیروز یکی از اسیران ایرانی بود که بعدها به شهرت زیادی رسید.
طبری درباره بازگشتن عده زیادی از مردم از دین اسلام چنین میگوید:
پس از فتوحات گسترده لشگر اعراب و کسب غنایم بسیار برای مردمان عرب عده زیادی از مسیحیان سواحل فارس کفر ورزیدند و گفتند خود مسلمانان با یکدیگر در اختلاف و جنگ هستند. دین ما حداقل باعث خونریزی و ایجاد ناامنی برای ملتهای دیگر نمیشود. پس اسلام را رها کردند و مسیحی شدند.
در شورشی که یکی از خوارج به نام «خریت ناجی» (خوارج نهروان) طراحی نموده بود - عده زیادی از ایرانیان در آن شرکت کرده بودند. گروه خریت ناجی در جنگی بین آنان و نیروهای علی مجبور به عقب نشینی به خوزستان شد مردم شهر که حاضر به پرداخت خراج نبودند به خوارج پیوستند.
به گفته طبری «معقل ابن قیس ریاحی» به فرمان علی جهت سرکوب ایرانیان خوزی تبار و خوارجی راهی آنجا شدند. در نتیجه ۷۰ تن از خوارج و ۳۰۰ تن از ایرانیان کشته شدند. سپاه معقل نامهای به علی نوشت و گفت رامهرمز را شکست دادیم و خوارج و ایرانیان کافر را مانند اقوام «عاد و ارم» نابود کردیم. سپس خریت ناجی به سواحل پارس فرار نمود. در آنجا عده از ایرانیان به او پیوستند و کفر ورزیدند. ولی امام علی فرمان کشتار آنان را داد و لشگری بزرگی راهی سواحل شد و در نهایت همگان نابود شدند. سپس یکی از خوارج به نام «ابومریم سعدی» که از شخصیتهای اصلی فتوحات ایران بود در کردستان قیام کرد وی با گروهی ۴۰۰ نفری که ۴ نفر آنان عرب بودند و بقیه آنان ایرانی راهی مدائن شدند. مدائن را آنان فتح کردند و راهی کوفه شدند. امام علی لشگری ۷۰۰ نفری را با فرماندهی «شریح ابن هانی» جهت سرکوب آنان بسیج کرد لیکن خوارج که ایرانیان آن را تشکیل میدادند پیروز شدند و شایع شد که شریح کشته شدهاست. سپس امام علی خود راسا از کوفه راهی جنگ با ایرانیان خوارجی شد. او ضمنا لشگری را با فرماندهی «جاریه ابن قدامه» راهی مبارزه با آنان کرد. طبری مینوسید : ابومریم و یارانش کشته شدند و اثری از آنان نماند.
طبری مینوسید : چونکه شورشها در زمان خلافت علی در ایران بسیار شده بود در سال ۳۹ هجری «زیاد ابن سمیه» که در بصره به جای عبدالله عباس نشسته بود به فرمان علی جهت سرکوب شورشیان راهی خوزستان و پارس شد.
طبری میگوید :((مردم را لگد کوب کردند و از ایشان خراج گرفتند.)) در اثر سرکوب شورشیان پارس به دست «زیاد» امام علی حاکمیت پارس را طی نامهای به وی داد. طبری شورش در ایران در زمان علی را بیشتر از هر زمان میداند.
بلاذری در باره نحوه برخورد با اسیران ایرانی مینوسید: بعد از امام علی معاویه روی کار آمد و سرکوب و فتوحات ادامه داشت. او مینویسد در یکی از جنگها در نواحی خوارزم عربان شمار بسیار زیادی اسیر گرفتند. زمستان و سرما بود. در راه بازگشت رختهای ایرانیان از آنان گرفته و کنده شد.عده کثیری از اسیران از سرما و یخ تلف شدند. پس از تمام فتوحات تنها گیلان و مازندران که طبرستان نامیده میشد در زمان معاویه تن به باجگذاری نداد و شورشی شدند و کفر میوزریدند.
بلاذری درباره آنان میگوید : «جمیع اهل طبرستان حرب بودند». در یکی از لشگر کشی اعراب مسلمان به طبرستان به رهبری «هبیره شیبانی» ۱۰ هزار جنگجوی مسلمان راهی آنجا شدند. ولی دیلمان راه را در نواحی کوهستانی بر روی لشگر اعراب بست. جنگ درگرفت و ۱۰ هزار نفر لشگریان اسلام کشته شدند به صورتی که حتی یک نفر هم نتوانست به کوفه و شام برگردد. تاریخ نویسان عرب از این واقعه به عنوان یکی از فجیع ترین جنگهای اسلام نام میبردند و مینویسند : مسلمانان کثیری در نبرد با مردمان طبرستان به شهادت رسیدند.
پس از معاویه در نیمه سال ۶۰ هجری پسرش یزید به خلافت رسید. سپس جنگهای کربلا و کشته شدن امام حسین و یارانش. سپس عبدالله زیبر در مکه بر ضد یزید شورید و رسما به خلافت مکه رسید.سال ۶۳ هجری سال مرگ یزید نیز بود.
در سال ۷۸ هجری که «عبدالملک» اختیار مطلق در امور ایران و عراق را به «حجاج ابن یوسف ثقفی» داد. وی «عبیدالله ابن ابی بکره» را به حاکمیت سیستان گذاشت و «مهلب ابی صفره» را به حاکمیت خراسان گماشت. «عبیدالله به دستور»حلاج" به کابلستان لشگر کشید ولی کابلشاه او را در درههای قندهار به دام انداخت و محاصره نمود کابلشاه از او درخواست ۵۰۰ هزار درهم خسارت جنگی برای شروع کننده جنگ نمود و همچنین تعهد دهند دیگر به ملک آنان تجاوز نکنند. لیکن سپاه عرب نپذیرفت و جنگ آغاز شد. اکثر لشگر اعراب کشته شدند و خود عبیدالله مجبور به فرار شد که در راه بیابان از پای در آمد و همگان کشته شدند.
حجاج برای جبران این فاجعه برای سپاه خدا مجبور به لشگر کشی بزرگی با ۴۰ هزار تن از شیعیان کوفه و بصره شد. فرمانده این لشگر «عبدالرحمان پسر محمد ابن اشعث» بود. او با سپاهش وارد کابلستان شد و پس از فتوحاتی از در صلح با آنان در آمد و به گفتگو پرداخت. لیکن حجاج از این کار او به خشم آمد و او را سرزنش نمود. سپس جنگی میان هر دو درگرفت که در حدود ۳ سال در عراق به طول انجامید. و هزاران کشته برجای گذاشت. سرانجام «عبدالرحمان» شکست خورد و به کابلستان فرار کرد. کابلشاه وی را گرفت و تسلیم حجاج نمود و پاداش ۱ میلیون درهمی دریافت کرد و همیچنین حجاج متعهد شد که لشگر اعراب وارد کابلستان نشود و باعث کشته شدن افراد آنجا نگردد.
سپس حجاج بنای امپراتوری عرب را که به نام خدا و دین اسلام به دست آمده بود پایه گذاشت و مرزهای این امپراتوری را سامان داد. او سیستم مالیاتی کشورش را که از ایرانیان گرفته میشد را مرتب نمود. بیت المال را که از غنایم جنگی ایرانیان به دست آمده بود را بین عربها تقسیم کرد. حجاج در سال ۷۸ هجری سیستم اداری کشور را به گفته بلاذری از زرتشتیان پارسی گرفت و در آنجا اجرا کرد.
تاریخ بخارا در مورد رفتار مسلمانان با ایرانیان اینگونه مینویسد:
بیکند شهری بود از سغد. سغد مرکز تجاری بین المللی در شرق ایران در زمان ساسانیان بود و شهری بسیار زیبا و ثروتمند. «اندربیکند» مردی بود که وی را دو دختر با جمال (زیبا) داشت. «ورقا ابن نصر» فرمانده لشگر اعراب هر دو دختر را از خانه بیرون کشید. مرد ایرانی گفت : در میان این شهر بزرگ چرا دختران مرا میبری ؟ ورقا پاسخی نداد. مرد بجست و کاردی بر وی بزد. ورقا زخمی شد ولی کشته نشد. چون خبر به قتیبه رسید. گفته شد که همه شهر «حرب» هستند. در نتیجه شهر به کلی منهدم گشت. مردان قادر به جنگ قتل عام گشتند و اموال شهر به تصرف در آمد. سپس کشتار سمرقند و خوارزم شد. بعد از آن گرگان به محاصره «یزید مهلب» در آمد.
طبری مینویسد او با الله پیمان بست که به مناسبت این مبارزه طولانی ایرانی ان طبرستان با اسلام و کشتن عده زیادی از مسلمانان در آنجا آنقدر از مردمان آنها خواهد کشت که خونشان به جریان بیافتد و آسیابها بگردش درافتد و با خون آنها گندم و نان بپزند. محاصره بعد از ۷ ماه به پایان رسید. یزید مهلب ۱۰۰۰ نفر را در درهای برد و همگان را قتل عام نمود. ولی خونشان به جریان نیافتاد. لیکن دستور داد آب را به خونها ببندند تا جریان بیافتد. گزارش این نبرد حاکی از آن است که ۱۴۰۰۰ هزار ترک در شبه جزیره و ۴۰۰۰۰ تن ایرانی در نبرد گرگان کشته شدند و هزاران اسیر بدست آمد و ۳۰ میلیون درهم غنائم بدست آمد. که یک پنجم آن به مبلغ ۶ میلیون درهم راهی دمشق شد. بدین ترتیب آخرین منطقه از ایران (طبرستان) به زیر یوق سپاه عرب در آمد.
چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
e.nabavi(at)roozonline.com
در رابطه با اینکه تا ابطال انتخابات نهضت ادامه داشته و ما قصد داریم یاواش یاواش خودمان را برای رفتن به نماز جمعه و عرض ارادتی به درازی تاریخ و کلفتی جغرافیا به مسوولان کشور و بخصوص رهبر معظم انقلاب که برای نماز تشریف می آورند، آماده نموده و از این طریق بدون زدن مشت محکم به افزایش فضای سبز در نماز جمعه کمک کنیم، از کلیه عزیزان خواهش می کنیم به سووالات زیر پاسخ داده و جواب آن را هر کار می خواهند بکنند
سوال اول: آیت الله ناصر مکارم شیرازی گفته است: " مردم صفوف خود را از منافقان کوردل جدا کنند." بهترین وسیله برای جدا کردن این صفوف از همدیگر از چه راهی ممکن است؟
گزینه اول: با سپر
گزینه دوم: با قمه
گزینه سوم: با چماق
گزینه چهارم: با گاز اشک آور
سوال دوم: چه کسی در تقلبات انتخاباتی ایران دست نداشت؟
گزینه اول: احمدی نژاد در تقلب دست داشت
گزینه دوم: محصولی در تقلب دست داشت
گزینه سوم: هاشمی ثمره در تقلب دست داشت
گزینه چهارم: خودش می داند منظورم کیست
سوال سوم: صدا و سیما دیشب از قول پلیس به مردم اعلام کرد از ساعت هشت شب از خانه بیرون نروند، چرا؟
گزینه اول: چون شب ها باید روی پشت بام برویم
گزینه دوم: چون بیرون هوا سرد است
گزینه سوم: چون هیچ جا مثل خانه آدم نمی شود
گزینه چهارم: چون حکومت نظامی شاخ دارد ولی دم ندارد
سوال چهارم: از کجا می فهمیم که یک دست پنهان پشت یک انتخابات بوده است؟
گزینه اول: از چماقی که توی سرمان می خورد
گزینه دوم: از گاز اشک آوری که دودش توی چشم ما می رود
گزینه سوم: از سنگی که به پای مان می خورد
گزینه چهارم: دست پنهان نباشد که این همه درد نمی گیرد
سوال پنجم: با توجه به اینکه دولت و مخالفانش معتقدند رای مردم را به دست آورده اند، لطفا بگوئید مردم چه کسانی هستند؟
گزینه اول: کسانی که تلویزیون نشان می دهد
گزینه دوم: کسانی که بلدند کتک بزنند
گزینه سوم: کسانی که عکس شان چاپ می شود
گزینه چهارم: رئیس جمهور و فامیل اش
سوال ششم: آقای محتشمی گفته است " آمار 70 درصد حوزه های انتخابیه بیش از واجدین شرایط است." چرا مردم هفتاد درصد حوزه های رای گیری بین 102 تا 140 درصد خودشان بودند؟
گزینه اول: چون مردم ما خیلی زیادند، حتی بیش از صد درصد
گزینه دوم: چون ارواح بابای مسوولان هم در انتخابات حضور داشتند
گزینه سوم: چون شهیدان زنده اند و ممکن است رای بدهند
گزینه چهارم: بیخودی برای چی دنبال دلیل می گردید؟
سوال هفتم: اگر یک رئیس جمهور محبوب با 63 درصد آرا انتخاب شده باشد، یک روز پس از انتخابات به چه وسایلی نیاز ندارد؟
گزینه اول: پلیس ضد شورش
گزینه دوم: لباس شخصی
گزینه سوم: گاز اشک آور و باتوم و سپر برای شمارش آرا
گزینه چهارم: دستگیری مخالفانش
سوال هشتم: اگر یک محسن رضایی پس از شمارش 30 میلیون رای 630 هزار رای آورده و پس از شمارش 34 میلیون رای تعداد آرای او 580 هزار رای بشود، این 50 هزار رای کجا رفته است؟
گزینه اول: به درک
گزینه دوم: به درک اسفل السافلین
گزینه سوم: به جهنم
گزینه چهارم: تبدیل به انرژی شده است
سوال نهم: آیت الله خامنه ای گفت: " جناح پیروز و جناح غیر پیروز انتخابات یکدیگر را عصبانی نکنند." منظور وی از این جمله چه بوده است؟
گزینه اول: می خواست بیشتر عصبانی کند
گزینه دوم: عزیزان! اگر عصبانی شدید توی سرتان می زنیم
گزینه سوم: عزیزان! نذار عصبانی بشم ها
گزینه چهارم: عزیزان! آدم وقتی کتک خورد نباید عصبانی بشود
سوال دهم: یک رئیس جمهور در انتخابات تقلب کرده است، شرایط لازم برای چنین رئیس جمهوری چیست؟
گزینه اول: قبلا هاله نور دیده باشد
گزینه دوم: وزیرش مدرک دکترای تقلبی داشته باشد
گزینه سوم: آمار دروغ داده باشد
گزینه چهارم: صاف صاف توی چشم مردم دروغ گفته باشد
در جامعه ما برخی معتقدند که می توان به نوعی سازش میان اسلام و حقوق بشر دست یافت. از آنجا که اعلامیه جهانی حقوق بشر منشور کلی حقوق انسان ها در جوامع دموکراتیک است، برای بررسی امکان تحقق یک جامعه دموکراتیک سازگار با اسلام، لازم است مقایسه ای میان حقوق بشر با احکام اسلامی صورت گیرد. این مقایسه میان مواد اعلامیه ی جهانی حقوق بشر مصوب سال 1948 سازمان ملل متحد با احکام اسلامی موضوع نوشتار حاضر است. نمونه ی کامل تری از همین مقایسه ها را که محقق اسلامی، محسن کدیور انجام داده ، در تعارضات اسلام با حقوق بشر بخوانید.
ماده 1
تمام افراد بشر آزاد به دنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند . همه دارای عقل و وجدان می باشند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند .
ماده 2
هر کس می تواند بدون هیچ گونه تمایز ، خصوصا از حیث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، عقیده سیاسی یا هر عقیده دیگر و همچنین ملیت ، وضع اجتماعی ، ثروت ، ولادت یا هر موقعیت دیگر ، از تمام حقوق و کلیه آزادی هایی که در اعلامیه حاضر ذکر شده است ، بهره مند گردد. به علاوه هیچ تبعیضی به عمل نخواهد آمد که مبتنی بر وضع سیاسی ، اداری و قضایی یا بین المللی کشور یا سرزمینی باشد که شخص به آن تعلق دارد . گواه این کشور مستقل ، تحت قیمومیت یا غیر خود مختار بوده یا حاکمیت آن به شکل محدودی شده باشد.
ماده 3
هر کس حق زندگی، آزادی و امنیت شخصی دارد .
ماده 4
احدی را نمی توان در بردگی نگه داشت و داد و ستد بردگان به هر شکلی که باشد ممنوع است.
مقایسه
1- در شریعت اسلام زنان در مرتبه فروتری قرار می گیرند. ارزش شهادت زن در دادگاه نصف مرد است. جنبش های زنان به شدت سرکوب می شود و آنان حق ازدواج با غیر مسلمانان را ندارند.
بررسی تفصیلی رویکرد به زنان در نصّ قرآن و سنت پیغمبر اسلام را اینجا می یابید.
2- غیر مسلمانانی که در کشور های اسلامی زندگی می کنند در موقعیت فروتری قرار می گیرند: شهادت آنان علیه مسلمانان پذیرفته نیست. در عربستان سعودی با پیروی از سنت محمد که می گفت "در کشور عربی دو دین نمی تواند موجود باشد"، غیر مسلمانان مجاز به انجام فرایض مذهبی، بنای کلیسا یا داشتن انجیل و غیره نیستند.
3- بی دینان – ملحدان (که به یقین مظلوم ترین اقلیت تاریخ اسلام اند)- در کشور های اسلامی "حق زندگی" ندارند. شریعت دانان اسلام، میان دو نوع گناه تمایز می نهند: گناهان صغیره و گناهان کبیره. از هفده گناه کبیره، الحاد بزرگترین است، حتی شنیع تر از قتل، دزدی، زنا و غیره.
4- برده داری در اسلام به رسمیت شناخته شده است. مسلمانان مجازند با هر یک از بردگان مونث شان رابطه جنسی داشته باشند.(سوره نسا، آیه 3) و مسلمین مجازند تا زنان متاهل برده را مالک شوند (سوره نسا، آیه 28). وضعیت بی پناه برده در مقابل اربابش همچون وضعیت بتان در مقابل سازندگان شان تصویر شده است (سوره نحل، آیه 77).
ماده 5
احدی را نمی توان تحت شکنجه یا مجازات یا رفتاری قرار داد که ظالمانه و یا بر خلاف انسانیت و شئون بشری یا موهن باشد .
مقایسه
می دانیم که چه مجازات هایی در انتظار تخطی کنندگان از شارع مقدس است: قطع اعضای بدن، به صلابه کشیدن، سنگسار، شلاق و... ممکن است مسلمانی ادعا کند که این مجازات ها برای جامعه اسلامی عصر محمد نامعمول نبوده اند، اما در مورد غیر انسانی بودن آنها چه می توان گفت؟ احتمالامسلمان می گوید که این مجازات ها منشا الهی دارند ونباید با معیار های انسانی در موردشان قضاوت کرد. در هر حال، با معیار های انسانی این مجازات ها شدیدا غیر انسانی اند
ماده 6
هر کس حق دارد که شخصیت حقوق او در همه جا به عنوان یک انسان در مقابل قانون شناخته شود .
مواد 7، 8، 9، 10 و 11 به حقوق متهم در مورد انجام محاکمه عادلانه مربوط می شوند.
مقایسه
1-در شریعت اسلام ملاحظات مربوط به حسن نیت ، انصاف، عدل، نقش ثانوی دارند. اسلام فاقد مفهوم جرم کیفری است.
2- در مورد قاتل، انتقام گیری رسما مجاز شمرده می شود، گرچه پرداخت دیه نیز ممکن است.
3- دشوار بتوان رویه قضایی اسلام را منصفانه دانست، چرا که در مورد شاهدان انواع و اقسام بی عدالتی جاری می شود. غیر مسلمانان نمی توانند علیه مسلمان شهادت دهند و لذا ممکن است مسلمان از خانه نامسلمان سرقت کند و در صورتی که غیر مسلمان شاهدی مسلمان نداشته باشد، متهم کردن سارق ممکن نیست. در مورد زنان نیز شهادت آنان تنها در شرایط استثنایی ارزش قانونی دارد و در آن هنگام نیز شهادت دو زن برابر شهادت یک مرد محسوب می شود.
ماده 16
الف) هر زن و مرد بالغی حق دارند بدون هیچ محدودیت از نظر نژاد ، ملیت ، تابعیت یا مذهب با هم دیگر زناشویی و هنگام انحلال آن ، زن و شوهر در کلیه امور مربوط به ازدواج دارای حقوق مساوی می باشند. ب) ازدواج باید با رضایت کامل و آزادانه زن ومرد واقع شود . پ) خانواده رکن طبیعی و اساسی اجتماع است و حق دارد از حمایت جامعه و دولت بهره مند شود.
مقایسه
چنان که قبلا دیدیم، اسلام به زنان حقوق برابر عطا نمی کند. زنان در اسلام مجاز نیستند با هر که می خواهند ازدواج کنند. حقوق طلاق نیز برابر نیست.
ماده 18
هر کس حق دارد که از آزادی فکر ، وجدان و مذهب بهره مند شود .این حق متضمن آزادی تغییر مذهب یا عقیده و ایمان می باشد و نیز شامل تعلیمات مذهبی و اجرای مراسم دینی است . هرکس می تواند از این حقوق یا مجتمعاً به طور خصوصی یا به طور عمومی بر خوردار باشد.
مقایسه
در اسلام بدیهی است که فردی که در خانواده مسلمان زاده شده، حق تغییر دین خود را ندارد. مسلمانان با اعمال استاندارد های دوگانه، از گروش پیروان دیگر ادیان به اسلام مسرور می شوند، اما گروش مسلمان به دیگر ادیان ممنوع است. روی گرداندن از اسلام، مصداق ارتداد و سزاوار مجازات اعدام است.
ماده 19
هر کس حق آزادی عقیده وبیان دارد و حق مزبورشامل آن است که از داشتن عقاید خود بیم و اضطرابی نداشته باشد و در کسب اطلاعات و افکار و در اخذ و انتشار آن ، به تمام وسایل ممکن و بدون ملاحضات مرزی، آزاد باشد .
مقایسه
1- حقوقی که در مواد 18 و 19 اعطا شده، مرتبا در ایران، پاکستان و عربستان سعودی نقض می شوند. در این کشور ها به ترتیب حقوق اقلیت های بهایی، احمدی و شیعه پایمال شده است. در تمام این کشور ها این نقض حقوق بشر با توسل به شریعت انجام می گیرد. همچنین در این کشور ها مسیحیان به جرم توهین به مقدسات دستگیر می شوند و حقوقشان نقض می شود.
2- مجازات کفر گویی به خدا و پیامبر در شرع اسلام مرگ است. در زمانه ی مدرن اتهام توهین به مقدسات بهانه ای به دست دولت های اسلامی می دهد تا به سرکوب مخالفان شان بپردازند، یا حربه ای در دست قدرتمندان برای امتیاز گیری یا مجازات مرتدان است.
ماده 23
الف) هر کس حق دارد کار کند، کار خود را آزادانه انتخاب نماید ، شرایط منصفانه و رضایت بخشی برای کار خواستار باشد و در مقابل بیکاری مورد حمایت قرار گیرد.
ب) همه حق دارند که بدون هیچ تبعیضی در مقابل کار مساوی ، اجرت مساوی دریافت نمايند.
پ) هر کس که کار میکند به مزد منصفانه و رضایت بخشی ذیحق می شود که زندگی او و خانواده اش را موافق شئون انسانی تامین کند و آن را در صورت لزوم با هر نوع وسایل دیگر حمایت اجتماعی، تکمیل نماید.
ت) هر کس حق دارد که برای دفاع از منافع خود با دیگران اتحادیه تشکیل دهد و در اتحادیه ها نیز شرکت کند.
مقایسه
1- طبق شریعت اسلام زنان در گزینش شغل آزاد نیستند.برخی مشاغل –حتی در کشور های به اصطلاح لیبرال اسلامی- برای زنان ممنوع است. اسلامِ سخت کیش زنان را از کار خارج از خانه نیز منع می کند.
2- غیر مسلمانان در کشور های اسلامی مجاز به گزینش آزادانه شغل نیستند یا اینکه اشتغال به بعضی کارها برایشان مجاز نیست.
نتیجه
از مقایسه های متعدد بالا آشکار می شود که اسلام در شکل های بالقوه و بالفعل خود، حتی با همدلانه ترین و ملایم ترین تعابیر ممکن، با بسیاری از مواد بیانیه جهانی حقوق بشر ناسازگار است. لذا امکان انطباق آن با جامعه ای که قرار است برپایه ی حقوق بشری اداره شود از محالات است.
منبع: www.secularislam.com
بالآخره خدا میبخشد کسی را که مؤمنی را عمدا بکشد یا نه؟
...ومن یقتل مؤمنا متعمدا فجزاؤه جهنم خالدا فیها و غضب الله علیه و لعنه و أعد له عذابا عظیما
النساء 4: 93-92
... وهرکس مؤمنی را بعمد بکشد مجازات او آتش جهنم است که درآن جاوید معذب خواهد بود و خدا براو خشم ولعن کند و عذابی بسیار شدید مهیا سازد!
الذین لا یدعون مع الله إلها آخر و لا یقتلون النفس التی حرم الله إلا بالحق ولا یزنون و من یفعل ذلک یلق أثاما یضاعف له العذاب یوم القیامه... إلا من تاب و آمن و عمل صالحا فأولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات و کان الله غفورا رحیما
الفرقان 25: 70-68
مؤمنان آنانی هستند که با خدای یکتا کسی را شریک نمی خوانند و نفس محرمی را که خدا حرام کرده بقتل نمیرسانند مگر بحق و هرگز گرد عمل زنا نمیگردند که هرکه را اینعمل را کند کیفرش را خواهد یافت و عذابش در قیامت مضاعف شود و با ذلت و خواری در دوزخ مخلد گردد مگرآن کسانی که از گناه توبه کنند و با ایمان بخدا عمل صالح بجای آرند پس خدا گناهان آنها را به ثواب مبدل گرداند که خداوند در حق بندگان بسیار آمرزنده و مهربانست.
خداوند همه گناهان شما را خواهد بخشید همانا او خدائی بسیار آمرزنده و مهربان است
إن الله لا یغفر أن یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء
النساء4: 48,116
محقق است که خدا هرکس را که باو شرک آورد نخواهد بخشید و سوای شرک هرکه را بخواهد میبخشد.
ولو شاء الله ما أشرکوا و ما جعلناک علیهم حفیظا و ماأنت علیهم بوکیل(الانعام 107)
واگر خدا میخواست آنها را از شرک باز میداشت وما تورا نگهبان آنان قرار ندادیم و تو وکیل آنها نخواهی بود.
سیقول الذین أشرکوا لو شاء الله ما أشرکنا ولا آباءنا ولا حرمنا من شیء کذلک کذب الذین من قبلهم
...الانعام 148
آنان که شرک آوردند خواهند گفت اگر خدا میخواست ما وپدران ما مشرک نمی شدیم و چیزی را حرام نمی کردیم , با این گفتار جاهلانه پیشینیان ایشان نیز پیغمبران را تکذیب میکردند تا آنکه طعم عذاب ما را چشیدند...
?فأما من أوتی کتابه بیمینه فسوف یحاسب حسابا یسیرا و ینقلب الی أهله مسرورا و أما من أوتی کتابه وراء ظهره فسوف یدعوا ثبورا و یصلی سعیرا?(الانشقاق 7-12)
پس هرکس نامه اعمالش را بدست راست او بدهند آن کس را حسابش بسیار زود و آسان کنند و او بسوی کسان و خویشانش شادمان خواهد رفت و اما آنکس که نامه اعمالش از پشت سر دهند او بر هلاک خود آه و فریاد و حسرت بسیار کند و بآتش سوزان دوزخ برافکنند.
?...فأما من أوتی کتابه بیمینه... فی جنه عالیه... و أما من أوتی کتابه بشماله.. خذوه فغلوه ثم الجحیم صلوه.. ?(الحاقه 19-31)
اما کسی که نامه اعمالش را بدست راستش دهند ...در بهشت عالیرتبه ابدی است ..واما آنکس که کتاب اعمالش را بدست چپش دهند گوید ای کاش نامه اعمال مرا بمن نمیدادند ...اورا بگیرید و در غل و زنجیر بکشید تا بدوزخ درافکنید.
جای تعجب است که یهودیان به مسیح ایمان ندارند ولی اورا پیامبر خدا می نامند!
قرآن درباره یهود گفته:
?وقولهم إنا قتلنا عیسی ابن مریم رسول الله وما قتلوه و ما صلبوه?
النساء 157
وگفته آنان که ما مسیح عیسی فرزند مریم ورسول خدا را کشتیم در صورتیکه اورا نکشتند و نه بدار کشیدند...
محمد بارها گفته که او اولین مسلمان است:
?قل اني أمرت أن أکون أول من أسلم? (الأنعام 14)
بگو که به من امر شده که اولین شخصی باشم که تسلیم حکم خداست و مسلمان شده
?لا شریک له و بذلک أمرت و أنا أول المسلمین? (الأنعام 163)
اورا شریک نیست و بهمین اخلاص کامل مرا فرمان داده و من اولین کس هستم که مطیع و تسلیم امر خدا میباشم.
?قل إني أمرت أن أعبد الله ... و أمرت لآن أکون أول المسلمین? (الزمر 11-12)
ای رسول بگو که من خود مامورم که خدا را پرستش کنم و دینم را برای او خالص گردانم. و مامورم که در تسلیم شدن در برابر او اولین باشم.
همانطور که دیدیم تا بدینجا محمد از اولین مسلمانهاست و نتیجه می گیریم که پیش از او مسلمانی نبود حال اینکه در آیه های زیر میخوانیم:
? وأتل علیهم نبأ نوح إذ قال لقومه.. إن إجري إلا علی الله و أمرت أن أکون من المسلمین?(یونس 71-71)
ای رسول سرگذشت نوح را براینان بازگو که به امتش گفت ای قوم اگر شما بر مقام بزرگ رسالت من نسبت بخودتان و تذکرات و اندرزهای من و بآیات خدا تکبر و انکار دارید و درمقام حسد و آزارمن برمیایید من تنها به خدا توکل می کنم و از شرشما به او پناه می برم شما هم باتفاق بتان و خدایان باطل خود هر مکر و تدبیری دارید انجام دهید امر بر شما پوشیده نباشد و درباره من هر اندیشه باطلی دارید بکار برید. پس هرگاه شما از حق روی گردانیده و نصیحت مرا بپذیرید من از شما اجری نخواسته بلکه همه اجر رسالت من بر خداست و من خود از جانب حق مامورم که از اهل اسلام و تسلیم حکم او باشم.
?ما کان ابراهیم یهودیا و لا نصرانیا ولکن حنیفا مسلما? ( آل عمران 67)
ابراهیم نه یهودی بود و نه مسیحی بلکه به دین حنیف اسلام بود.
?أم کنتم شهداء إذ حضر یعقوب الموت .. قالوا نعبد إلهک و إله ابائک إبراهیم و إسماعیل و اسحق إلها واحدا و نحن له مسلمون? (البقره:133)
شما کی و کجا بودید هنگامیکه یعقوب را مرگ در رسید و به فرزندان خود گفت که شما پس از مرگ من که را می پرستید؟ گفتند می پرستیم خدای تو خدای پدران تو ابراهیم و اسماعیل و اسحق را که معبود یگانه است و ما تسلیم فرمان او هستیم.
و در جایی از قول یوسف می گوید ... رب ... علمتنی من تأویل الأحادیث .. توفنی مسلما.(یوسف 101)
آنگاه یوسف رو بدرگاه خدا آورد و عرض کرد بار الها تو مرا سلطنت و عزت بخشیدی و علم رویا و تعبیر خوابها بمن آموختی تویی آفریننده آسمانها و زمین, توئی ولینعمت و محبوب من در دنیا و آخرت , مرا به تسلیم و رضای خود بمیران و با صالحانم محشور فرما.
?قال موسی یا قوم إن کنتم آمنتم بالله فعلیه توکلوا إن کنتم مسلمین?( یونس 84)
و موسی به قوم خود گفت که شما اگر بحقیقت ایمان بخدا آورده اید و اگر براستی تسلیم فرمان او هستید بر خدا توکل کنید.
?وجاوزنا ببنی إسرائیل البحر فاتبعهم فرعون و جنوده بغیا و عدوا حتی إذا أدرکه الغرق قال أمنت انه لا إله إلا الذی أمنت به بنوا إسرائیل و أنا من المسلمین.?(یونس 90)
و ما بنی اسرائیل ر از دریا گذراندیم پس آنگاه فرعون وسپاهش بقلم و تعدی از آنها تعقیب کردند تا چون هنگام غرق او فرا رسید و آنزمان از کردار زشت پشیمان شده گفت اینک من ایمان آوردم و شهادت میدهم جز آن الهی که بنی اسرائیل باو ایمان دارند خدائی نیست و من هم از تسلیم شدگان هستم.
همچنین از سخنان هدهد و نامه ای که به ملکه سبا می برد ...
?وجدتها و قومها یسجدون للشمس من دون الله و زین لهم الشیطان أعمالهم فصدهم عن السبیل فهم لا یهتدون..إنه من سلیمان و انه بسم الله الرحمن الرحیم ألا تعلوا علی و أتونی مسلمین?(النمل 31-24)
آنزن را باتمام رعیتش یافتم که خدا را از یاد برده و بجای خدا خورشید را می پرستیدندو شیطان اعمال زشت آنها را در نظرشان زیبا جلوه داده و بکلی از راه خدا بازداشته تا هرگز بسوی حق هدایت نیابند ..... که آن نامه از جانب سلیمان و عنوانش بنام خدای بخشنده ومهربانست که برمن برتری مجوئید و تسلیم امر من شوید.
وملکه سبأ در جواب می گوید:
?رب إني ظلمت نفسي و أسلمت مع سلیمان لله رب العالمین?(النمل 44)
گفت بارالها سخت درگذشته بر نفس خویش ستم کردم و اینک با رسول تو سلیمان تسلیم فرمان پروردگار عالمیان گردیدم.
?والذین آتیناهم الکتاب من قبله هم به یؤمنون و إذا یتلی علیهم قالوا آمنا به أنه الحق من ربنا إنا کنا من قبله مسلمین.?(القصص 53-52)
آنانکه به آنها پیش از این(منظور پیش از قرآن است) کتاب آسمانی را فرستادیم به این کتاب قرآن البته ایمان می آورند و چون آیات ما بر آنهاتلاوت شوند گویند ایمان آوردیم زیرا این قرآن بحق از جانب پروردگار ما نازل شده و ما پیش از این نیز تسلیم (مسلمان) بودیم.
?قال الحواریون نحن أنصار الله آمنا بالله و أشهد بانا مسلمون? (آل عمران 52)
شاگردان عیسی گفتند ما یاری کنندگان دین خدائیم و بخداوند ایمان آورده ایم گواهی ده که ما تسلیم فرمان اوئیم.
برخی از آیات قرآنی هم دارای ارزشمندگذاری اخلاقی نوین و جالبی در خود می باشند همانند داستان زیر :
فانتبذت به مکانا قصیا فـأجاءها المخاض إلی جذع النخلۀ قالت یا لیتني مت قبل هذا و کنت نسیا منسیا فناداها من تحتها ألا تحزنی قد جعل ربک تحتک سریا و هزی ...فإما ترین من البشر أحدا فقولی إني نذرت للرحمان صوما فلن أکلم الیوم إنسیا. (مریم 26-22)
پس مریم بآن پسر بار برداشت و برای اینکه از سرزنش قوم جاهل بر کنار باشد بمکانی دور خلوت گزید. آنگاه که اورا درد زایمان فرا رسید زیر شاخ درخت خرمایی رفت و از شدت اندوه باخود گفت ای کاش من مرده بودم و از صحنه عالم نامم بکلی فراموش شده بود و مریم در آنحال غم و اندیشه بود که از زیر او ندایی برآمد که غمگین مباش که خدای تو از زیر قدم تو چشمه آبی جاری کرد ای مریم شاخه درخت را حرکت ده تا از آن برای تو رطب تازه فرو ریزد و روزی خود را تناول کنی پس از این رطب میل بکن وازاین چشمه آب بنوش و چشم خود روشن بدار و هرکس از جنس بشر را که ببینی با اشاره به او بگو که من برای خدا روزه نذر کرد ه ام وامروزبا هیچکس سخن نخواهم گفت(روزه پیش از این نخوردن و نیاشامیدن و صحبت نکردن بوده) .
" فالتقمه الحوت و هو ملیم فلولا انه کان من المسبحین للبث فی بطنه الی یوم یبعثون فنبذناه بالعراء و هو سقیم " (الصافات 142-145)
وماهی دریا اورا بکام فرو برد درحالی که ملامت شده بود و اگر او بستایش و تسبیح خدا نمی پرداخت تا قیامت در شکم ماهی زیست می کرد.
" لولا ان تدارکه نعمه من ربه لنبذ بالعرآء و هو مذموم " ( القلم 49)
که اگر لطف و رحمت پروردگارش نبود با نکوهش بصحرای بی آب و گیاه می افتاد.
ملیم: ملامت شده, نکوهش شده, نفرین شده,گناهکار,خطاکار
العراء: خشکی , سرزمین بی آب و علف , زمین خشک و بیابانی
نبذ: انداختن, افکندن, رها کردن, افتادن,پرتاب کردن وکسی را که بیاندازند یا دور کنند یا رها کنند می گویند نبذ.
مذموم: ملامت شده , نفرین شده , گناهکار, همانند ملیم.
سقیم: ناتوان , بی رمق, بی نای و نفس و در فرهنگ تازی به جوجه چند ساعته و ناتوان میگفتند.
در باره آیه سوره الصافات "الجلالین" آورده : "فنبذناه" یعنی او را انداختیم از درون شکم نهنگ به "بالعراء" یعنی روی زمین و آن به معنای ساحل است حال یک روز یا سه یا هفت روز یا بیست یا چهل روز بعد و او "سقیم" یعنی ناتوان بود به اندازه جوجه از تخم در آمده.
"ابن کثیر":
و "أبی هریره" که خدا از او خشنود باد حدیثی آورده از "مسند مرفوع" در تفسیر سوره پیامبران و خداوند گفته " فنبذناه" یعنی او را انداختیم " بالعرا" که معنای آن را "ابن عباس" که خدا از او خشنود باد و دیگران هم آورده اند که آن زمینی است که روی آن هیچ سبزه یا سازه ای نباشد, و نیز گفته شده که در کنار "دجله " می باشد ونیزبرخی گفته اند سرزمین " یمن " است وخدا از همه داناتر است. و همچنین " وهو سقیم" یعنی ناتوانی در بدن که "ابن مسعود" خدا از او خشنود باد گفته: همانند جوجه ای که پری او را نپوشانده ولی "السدی" گفته همانند آهویی که تازه به دنیا آمده و او بی رمق و ناتوان است همین را "ابن عباس" و "ابن زید" که خدا از آنها خشنود باد نیز گفته اند.
"الطبری":
در گفته (فنبذناه بالعراء) آورده: به گوشه یافضایی از زمین اورا پرتاب کردیم , جایی که هیچ درخت و چیزی دیگری نبوده.
الصافات 143-144)
آیه سوره "الصافات" می گوید که خدا یونس را در خشکی انداخته.
درحالیکه در سوره "القلم" می گوید او در خشکی نینداخته شد.
? ثم لنحن اعلم بالذین هم اولی بها صلیا و ان منکم الا واردها کان علی ربک حتمامقضیا ثم ننجی الذین اتقوا
از اسرار اللطيفه و الکسيله
e.nabavi(at) roozonline. com
در این ماه اتفاقات مهمی رخ داد که باعث شد تعدادی از شخصیت های کشور از چیزی که قبلا بودند، خواسته و ناخواسته تبدیل به چیزی بشوند که نبودند.
سید محمد خاتمی: یک فیلسوف اصلاح طلب که همه بخاطر او به موسوی رای دادند، تبدیل شد به یک فیلسوف اصلاح طلب که همه بخاطر موسوی دوستش دارند.
مهدی کروبی: یک نامزد لر شجاع که اصلاح طلب بود، تبدیل شد به رئیس دیده بان حقوق بشر و رئیس سازمان زنان ایران و پس از انتخابات در شلوغی خیابانها گم شد .
محسن رضایی: یک سردار متخصص استراتژی و کارشناس فدرالیسم که در عرض 24 ساعت تبدیل به قهرمان ملی شد و آنچنان مورد توجه قرار گرفت که یادش رفت قبل از انتخابات انصراف بدهد، در نتیجه بعد از انتخابات از قهرمانی ملی اعلام انصراف کرده و سالم به پایگاه خود بازگشت.
محمود احمدی نژاد: یک قهرمان بین المللی در عرصه خارجی و یک رئیس جمهور بدنام بی عرضه در عرصه داخلی که در عرض یک هفته تبدیل به یک جنایتکار جنگی در عرصه جهانی و یک کودتاچی بدنام بی عرضه دروغگو در عرصه داخلی شد.
اکبر هاشمی رفسنجانی: یک سوپرمن که قرار بود وارد اتاقش بشود و کت و شلوارش را دربیاورد و به نجات همه بپردازد، وی وارد اتاق شد و با گذشت سه هفته هنوز از آن خارج نشده است.
اکبر ناطق نوری: یک رئیس دفتر رهبری که از سوی یک نامزد محبوب رهبری متهم به فساد مالی شد. وی از آن تاریخ از خانه خارج شده و هنوز مراجعه نکرده است.
علی لاریجانی: شخصیت هشتم حکومت جمهوری اسلامی که به دلیل حذف نابهنگام پنج شخصیت دیگر، تبدیل به شخصیت سوم حکومت شد. وی در حالی که داشت می دوید از همه تندروها عقب ماند و به مدت یک هفته تبدیل به یک شخصیت میانه رو شد.
محمد علی ابطحی: یک شخصیت روحانی اینترنتی دوست داشتنی میانه رو و معتدل که به دلیل انقلابیگری دیگران دستگیر و از صحنه مبارزات دیلیت شد.
عطاء الله مهاجرانی: راست ترین نیروی اپوزیسیون در طول تاریخ که قرار بود چپ ترین نیروی پوزیسیون بعدی بشود، ولی در اثر یک تصادف نابهنگام تبدیل به رهبر معترضین شد.
شیرین عبادی: مهم ترین شخصیت بین المللی ایرانی که اخیرا متوجه شده است انتخاباتی در ایران صورت گرفته است.
محسن مخملباف: یک فیلمساز معتبر بین المللی که بیست سال از سیاست جدا شد و از ده روز قبل، روزی یک سال عقب ماندگی اش را جبران می کند.
غلامحسین کرباسچی: یک شهردار اسبق که ده سال مشغول زیباسازی شهر تهران بود و بشکلی موفقیت آمیز همین پروژه زیباسازی را در مورد شیخ اصلاحات انجام داد و او را از یک کوهستان بی آب و علف تبدیل به یک چشم انداز دیدنی کرده و مجددا به همین اتهام زندانی شد .
صادق محصولی: یک وزیر میلیاردر که به دلیل عدم آشنایی با مقدمات ریاضیات حاصل جمع اعداد را قبل از انجام چهار عمل اصلی به عنوان نتیجه انتخابات اعلام کرد. او ترجیح داد به جای چهار عمل اصلی ریاضی( منها، جمع، ضرب و تقسیم) از چهار عمل اصلی فیزیکی( زدن، انداختن، سقوط و شتاب دادن) استفاده کند.
فاطمه رجبی: همسر سخنگوی دولت که تا یک ماه قبل کسانی را که به طرف صاحبش حمله می کردند گاز می گرفت، وی در ماه گذشته اصولا گاز می گیرد، دلیل خاصی هم ندارد.
میرحسین موسوی: یک نخست وزیر سابق که بیست سال نقاشی می کرد و حرف نزد، نزد، نزد، نزد، نزد، نزد، اممممما حالا که آمد حرف بزند، آی زد!!!!
سید علی خامنه ای: یک رهبر متوسط و معمولی که هیچ وقت نه خیلی چپ زده بود نه خیلی راست، نه خیلی کند رفته بود، نه خیلی تند، نه خیلی مورد توجه بود، نه خیلی مورد بی احترامی، و سرانجام تصمیم گرفت حرف آخرش را بزند، اما دستپاچه شد و آخرین حرفش را زد.
حزب الله: گروهی از آدمهایی که پیراهنشان را روی شلوارشان می انداختند و به مردم اخم می کردند، سرانجام آنان دست شان را زیر پیراهن شان بردند و اسلحه های شان را کشیدند.
مردم ایران: هفتاد میلیون نفر که سی سال بود رفته بودند توی خانه و بیرون نمی آمدند، حالا سی روز است که از خانه بیرون آمدند و دیگر توی خانه نمی روند.
چه کسی ندا را کشت؟
روزنامه سپاه: بی بی سی به اوباش پول داد و ندا را کشت.
سفیر ایران در مکزیک: سازمان سیا ندا را کشت.
خبرگزاری رسمی ایرنا: تک تیرانداز منافقین ندا را کشتند .
امام جمعه تهران: خود اغتشاشگران ندا را کشتند.
پزشک ندا: بسیجی ای که ندا را کشت دستگیر شد و کارتش موجود است.
نتیجه گیری: یک بسیجی تک تیرانداز نفوذی منافقین که دست به اغتشاش زده بود و جزو اوباش به شمار می آمد، از بی بی سی که توسط سیا اداره می شود، پول گرفت و بعد از کشتن او کارتش را به یکی از افرادی که در خیابان بودند داد و فرار کرد.


















احساس تنفر ندارم بهت...
چرا؟
چون هنوز دوست دارم...................یادته بهت گفتم احساس بدبختی می کنم چون کسی که عاشقشم دوستم نداشت و نداره؟
یادته چی گفتی؟
گفتی اون دوست داشت..اینطوری نگو...هنوزم داره ولی...ولی نه مثل قبل..ولی داره..
تو بگو من چی کار کنم؟
چه طور ازت متنفر شم...

از نیمه شب تا بانگ خروس مردگان جشن می گیرند،جشن آزادی،جشن رهایی از دردهای زندگی .
نه شاه است نه گدا ، کسی جقه بر سر،کسی شندره بر تن ندارد، دست به دست هم می دهند و میرقصند .
مرگ با قلم استخوان پا که روزی پای دخترکی بلند بالا بوده روی جمجمه دیوار کلفتی برای آنها ضرب می گیرد .
مردگان گرد هم دست می افشانند و پای می کوبند .
هیچ چیز نیست ،جز مرگ ، جز آزادی .
آیا این مرگ به از آن نیست که دربند باشند؟
آیا این مرگ به از آن نیست که محتاج پشت خم کند؟
از همین جهت است که آنها جشن گرفته اند .
مرگ با قلم استخوان پا که روزی پای دخترکی بلند بالا بوده روی جمجمه دیوار کلفتی برای آنها ضرب می گیرد .
وای،این آزادی هم محدود است .
خروس ورود صبح را بانگ میزند . همه مرده ها ، استخوان بندیها در هم میپاشند .
جرنگ . . . جرنگ!!!

درد بی صدایی که قلبم را می فشارد
وازمن خواهان مرگ را دارد
مرگی بیصدا مانندسکوت یک دل شکسته
دلی که در انزوای دوردست نشسته
به دنبال یه عالمه حرفای نهفته
حرفایی که باعث نبودن سکوته
سکوتی که از هم شکسته
شکستن سکوت چقدر قشنگه
باعث نبودن دردای بی رنگه

ای کاش
میشد امشب در سکوت شب بغض دلم میشکست
ای کاش
میشد امشب رویاهایم را با تو اغاز کرد
ای کاش
میشد امشب در سیاهی چشمانت نشست ودعا کرد
ای کاش
میشد امشب دست در دستان تو به اسمان نگاه کرد
ای کاش
میشد امشب از روی محبت کمی درد مرا احساس کرد

همون چیزایی که رفته ودیگه بر نگشته
درباره ی داستانایی که میبافتی
درباره ی قصه هایی که میگفتی
مثل چیدن ستاره ها
گرفتن ماهی های تو دریا
چقدرشیرینه خوندن دفتر خاطره
مثل رویا دیدن تو اسمونه
کاشکی بودی باز دوباره
تانیاز نبود به باز کردن دفتر خاطره

|
|
متن کاملا دزدی است:)
.....................................................
زن نصف شب از خواب بیدار میشود و میبیند که شوهرش در رختخواب نیست،
ربدشامبرش را میپوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین میرود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود
در حالی که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود…
زن او را دید که اشکهایش را پاک میکرد و قهوهاش را مینوشید…
زن در حالی که داخل آشپزخانه میشد آرام زمزمه کرد :
“چی شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟”
شوهرش نگاهش را از قهوهاش بر میدارد و میگوید :
هیچی فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات میکردیم، یادته؟
زن که حسابی تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد
گفت: “آره یادمه…”
شوهرش به سختی گفت:
_ یادته که پدرت ما رو وقتی که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟
_آره یادمه (در حالی که بر روی صندلی کنار شوهرش نشست…)
_یادته وقتی پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت
که یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان ؟!
_آره اونم یادمه…
مرد آهی میکشد و میگوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فكر كن گريه چه زيباست بخند
صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست بخند
راستي آنچه که يادت داديم
پر زدن نيست كه درجاست بخند
آدمك نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست بخند
آدمک :
بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست. آواره شدن ,حکايت سختي نيست. از پاکي اشکهاي خود فهميدم . لبخند هميشه راز خوشبختي نيست!!!
معانی ...خاله .... عمه ... دایی ... عمو !
خاله

( خاله بازی )
معنای لغوی: خواهر مادر
معنای استعاره ای: هر زنی كه با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد.
نقش سمبلیك: یك خانم مهربان و دوست داشتنی كه خیلی شبیه مادر است و همیشه برای شما آبنبات و لباس می خرد.
غذای مورد علاقه: آش كشك.
ضرب المثل: خاله را میخواهند برای درز ودوز و گرنه چه خاله چه یوز. خاله ام زائیده، خاله زام هو كشیده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمی شناسه. اگه خاله ام ریش داشت، آقا داییم بود.
زیر شاخه ها: شوهر خاله: یك مرد مهربان كه پیژامه می پوشد و به ادبیات و شكار علاقه مند است.
دختر خاله/پسر خاله: همبازی دوران كودكی كه یا در بزرگسالی عاشقش می شوید اما با یكی دیگه ازدواج می كنید یا باهاش ازدواج می كنید اما عاشق یكی دیگه هستید.
مشاغل كاذب: خاله زنك بازی، خاله خانباجی.
چهره های معروف: خاله خرسه، خاله سوسكه.
داشتن یك خاله ی مجرد در كودكی از جمله نعمات خداوندی است.
عمه

معنای لغوی: خواهر پدر
معنای استعاره ای: هر زنی كه با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد/هر زنی كه مادر چشم دیدنش را نداشته باشد.
نقش سمبلیك: به عهده گرفتن مسئولیت در موارد ذیل:
۱- جواب همه ی فحش هایی كه می دهید. مثال: عمته... ۲- جواب همه ی محبت هایی كه می كنید. مثال: به درد عمه ات می خوره... ۳- توجیه كلیه ی بیقوارگی ها/رفتارهای نامتناسب شما (تنها برای دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتی. ۴- خیلی چیزهای بدِ دیگه. از ذكر مثال معذوریم...
غذای مورد علاقه: شله زرد، سمنو.
ضرب المثل: ندارد (تخفیف به دلیل تعدد در نقش های سمبلیك).
زیر شاخه ها: شوهر عمه: یك مرد پولدار كه سیبیل قیطانی دارد و چندش آور است. پسرعمه/دخترعمه: همبازی دوران كودكی كه در بزرگسالی حالتان را به هم می زنند.
مشاغل كاذب: Match-Making
چهره های معروف: عمه لیلا.
ترجیع بند: دختر كه رسید به بیست، باید به حالش گریست. (شما رو نمی دونم ولی من اینو از عمه ام می شنوم نه از خاله ام!)
داشتن یك عمه كه در توصیفات فوق صدق نكند جزو خوش شانسی های زندگی است.
دایی

معنای لغوی: برادر مادر
معنای استعاره ای: هر مردی كه با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد/هر مردی كه پتانسیل كتك خوردن توسط پدر را داشته باشد.
نقش سمبلیك: یكی از معدود مردانی كه هر چند به سیاست علاقه مند است اما حس گرمی به شما می دهد، همیشه حرفهایتان را می فهمد و می شود پیشش گریه كرد.
غذای مورد علاقه: فسنجون.
ضرب المثل: عروس را كه مادرش تعریف كنه، برای آقا داییش خوبه. اگه خاله ام ریش داشت آقا داییم بود.
زیر شاخه ها: زن دایی: یك زن چاق و شاد كه خیلی كدبانو است و جلوی مادر قپی می آید. پسردایی/دختردایی: همبازی دوران كودكی كه در بزرگسالی مثل یك همرزم ساپورتتان می كنند.
چهره های معروف: علی دایی، دایی جان ناپلئون.
مشاغل كاذب:بچه حلال زاده به داییش میره
ترجیع بند: همه چیز زیر سر این انگلیساست.
سعی كنید حتما حداقل یك دایی داشته باشید.
عمو

معنای لغوی: برادر پدر
معنای استعاره ای: هر مردی كه با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد.
نقش سمبلیك: یكی از مردانی كه شما همیشه باید بهش بوس بدهید و بعد بروید كارتون ببینید تا او با پدر حرفهای جدی بزند. یكی از مردانی كه مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزی می پزد و همیشه وقتی می رود پدر ساكت شده، به فكر فرو می رود.
غذای مورد علاقه: قرمه سبزی، آبگوشت.
ضرب المثل: عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند.
زیر شاخه ها: زن عمو: یك زن خوشگل كه زیاد به شما توجه نمی كند و خودش را برای مادر می گیرد.
دخترعمو/پسرعمو: همبازی دوران كودكی كه اگر تا هجده-بیست سالگی دوام آورده باهاش ازدواج نكنید خطر را از سر گذرانده اید.
مشاغل كاذب: بازی در قصه های ایرانی-اسلامی..
چهره های معروف: عمو زنجیرباف، عمو یادگار، عمو پورنگ.
داشتن یك عمو ی پولدار خیلی خوب است.
خیانت؟ به چی میگن خیانت؟ اینکه همسرت یا دوستت بره با یکی دیگه اره؟
چه با ادب شدم!
خوب این ته خیانته
اما من فک میکنم اگر همسر یا حتی دوست ادم کاری رو بکنه که دوست نداری یا تو کاری رو بکنی که اون دوست نداره
البته جلوی هم بگی نمیکنم ولی وقتی نبودی بکنه
مثلا با همکارش فالوده بخوره !
یا هر چیز ساده ای
اینم یه جور خیانته
میخای فالوده بخوری خوب بوخور
اما درست بگو میخورم
اصلا برو گه بخور
والا به خدا
به من چه
خ ی ا ن ت
هر انسانی چه مرد وچه زن از خیانت در زندگی مشترک متنفره و افراد مختلف با توجه به تربیت اجتماعی شان ,عکس العملهای متفاوتی رو نسبت به طرف خیانتکار نشون میدن .به تصاویر نگاه کنید بقیه ماجرا دستگیرتون خواهد شد.
عكس العمل خانمي نسبت به خيانت شوهرش اين بود كه يك آگهي با نام "سگ گمشده"چاپ كرد و آنرا در بين دوستان و محله خود پخش نمود. قشمتي از مضمون آگهي اين است:
"سگ گمشده"
او(استيون) آخرين بار در يك دوربين مخفي (كار گذاشته شده )مشغول خيانت به همسرش وداشتن رابطه (جنسي)با بهترين دوست زنش ديده شده است.
برای دریافت مطالب بیشتر کلیک کنید !!!ا
اين خانم كه از خيانت همسرش عصباني بود با رنگ بر روي ماشين او نوشت:
اميدوارم (آن زن) ارزشش رو داشته باشه!!
برای دریافت مطالب بیشتر کلیک کنید !!!ا
خانمي ديگر كه فوق العاده از خيانت همسرش (ويا دوست پسرش) عصباني بود باپرداخت هزينه اي نسبتا زياد,
نوشته پارچه اي رو به دنباله يك هواپيماي اجاره اي بسته و آنرا بر بالاي يك اجتماع بزرگ شهرشان در
انگليس با اين مضمون به نمايش در آورد:
بالاي عكس دست راست : (( اسكات كلي , آلت مردانه اش خيلي كوچك است!!))
برای دریافت مطالب بیشتر کلیک کنید !!!ا
خانم ديگري پس از آگاهي از خيانت شوهرش, اول اساس و لباسهاي او را از خانه بيرون انداخت و بعد هم با
رنگ اسپري روي گاري حامل اثاثيه نوشت: شوهر خيانت كار!
برای دریافت مطالب بیشتر کلیک کنید !!!ا
اين خانم كه از خيانت همسرش عصباني بود با رنگ بر روي ماشين او نوشته است:
حرامزاده اميدوارم (آن.....) ارزشش رو داشته باشه!!
برای دریافت مطالب بیشتر کلیک کنید !!!ا
1
2
خانمي هم با رنگ بجان ماشين شوهر خيانت كار افتاد....و واقعا افتاد
برای دریافت مطالب بیشتر کلیک کنید !!!ا
اين يكي ............ .واقعا مرد خيانت كار شانس آورد موقع عمليات خانم عصباني , اونجا حضور نداشت والا يكي
از اين كلنگ ها روي سر اون فرود ميآمد....!!